عکس دخترکوچولوم صبا خانوم
:

فاطمه يکي از دوستاي خوب بچه هاي وبلاگي هست که چهل روز قبل از دنيا ميره چهلمين روز درگذشتش رو به خواهرش مريم و دوستاي وبلاگيشون تسليت ميگم.
روح فاطمه شاد و براش دعا ميکنم.
سلام به همه اميدوارم خوب باشيد.
درس که خيلي وقته نميخونم. از وقتي صبا اينجاست روزي دو يا سه ساعت بيشتر نخوندم.
دخترم صبا يکشنبه ميره نيمدونم تا اول اسفند يا نوروز چجوري دوريش رو تحمل کنم.خواهرم ميگه تا بعد از کنکورت نميايم تا درس بخوني!
اين مدت کنار صبا خيلي خوش گذشت خيلي بازي کردم .جاتون خالي.
همه کلمه ايي که بهش بگي نصفه نيمه ميگه.خيلي باهوشه.
عکس هاي دخترم رو نيگاه ميکنيد منم اسپند دود ميکنم که چشمش نزنيد.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
نميدونم چرا به هرکي با محبت برخورد ميکنم يه جور ديگه جواب ميده!
مثلا ديشب عروسي پسردخترعمه ام بود عروسي شهر ما که قسمت مردونه فقط حرف ميزنن و ميخورن.فقط زنونه خبره.
بعد از عروسي عموم و زن عمو باهم احوالپرسي ميکرديم.زن عمو چرا چند شب پيش با مامان اينا نيومدي خونه ما.من درس داشتم!
گاهي مناسبت ها که ميشه به عمو وزن عمو و خيلي هاي ديگه اس ميزنم. ولي چندين ماه ديگه اس نزدم!
امروز زن عمو اس داده: ديشب فهميدم که خيلي دوستت دارم!!!
به قول پسرخالم توي فاميل ، مامان باباهايي که دختر دارن با پسراي فاميل خوشرفتار هستند!
به نصحيت خواهر خوبم بهار از بچه هاي نتي ديگه به زن عمو اس نميدم!
-------------------------------------------------------------------------------------------------
ياسر پسر عموي بهار از اهواز سربازي پادگان يز.د اومده.منم بعد از امتحان که يز.د داشتم به پادگان 20 کيلومتري خارج از شهر رفتم
حالا که بگذريم توي جاده بيابوني تنهايي چقدر ترسيدم! اخه 20 کيلومتر هم ادرس پادگان رو اشتباه رفتم!موقع برگشت راحت بودم.
پادگان قسمت ملاقاتي ها اسم ياسر رو گفتم. ياسر که نميدونسته من اومدم ببينمش .چون اصلا قرار نبود که من برم پادگان.
به سربازه ميگه حتما اشتباه شده اخه دوست به اين اندازه ما معرفت ديده بوديد!يکساعت هم منتظر شدم آقا تشريف آوردن!ملاقاتي هم بايد فاميل درجه يک باشيم ديگه شانس داشتم سربازه گفتم رفيقمه که ياسر رو صدا زد.
ياسر رو ديدم بچه خوب و باحاليه. بهار هم که تا موقعي که من ميخواستم ياسر رو ببينم خودشو کشت
ياسر و بهار هم حرف زدن.چند تا هم عکس از ياسر با لباس سربازي گرفتم و براي بهار ميل زدم نشون خونوادش بده .
ديگه روز خيلي خوبي بود. مخصوصا من تنهايي رانندگي ميکردم ترانه اخرين درجه يکي شاد يکي غمگين.
خيلي به سرم زد که از جاده برم توي خاکي يا برم زير کاميون! ولي نشد! جلوي دانشگاه هم وايسادم يکم ياد خاطرات گذشته کردم.
-------------------------------------------------------------------------------------------
با اينجوري درس خوندن که هيجا قبول نميشم.اصلا حس درس نيست!
دوستم ميگفت تو نه فوتبال و ورزش ميکني نه فيلم ميبيني نه بچه درس خوني پس چيکار ميکني!فقط صبح تا شب ميخوابي!
----------------------
يادتونه اول تابستون يکماهي رفتم يه شرکته کامپيوتري کار کردم.چون رئيسش آشنا بود باهام قرارداد نبست!قرار بود برنامه ي بار.بر.ي شرکت هاي بار.بر.ي رو نصب بزنم.
بعد يکماه ديگه کاري نبود .منم ديدمم که پولي که نميده ديگه گفتم نميام.او هم يکماه بعدش 70هزارتومن بابت 150 ساعت کار بهم داد!!!منم چيزي نگفتم چون قراردادي نبسته بوديم.
حالا بعد 3ماه دوباره کسي که توي شرکت کارميکرده رفته و رئيس شرکته زنگم زد که برم برنامه هاي بار.بر.ي رو نصب بزنم.
منم چند باري رفتم ولي بعدش گفتم نميام .يکم باهاش بحثم شد يعني او فقط بدو بيراه گفت.من قرار بوده يکماه کار کنم حالا اومده ميگه قرار بوده يکسال کار کني.
ديگه يه نفر جديد پيدا کرده بود که برنامه بار.بر.ي شرکت ها رو نصب بزنه.
اين تازه کاره هم اومده ديسک ويندوز رو فرمت کرده و کل اطلاعات بار.بر.ي پاک شده.اون شرکت بار.بري هم خيلي عصباني شده و گفته شکايت ميکنم و اينا.
دلم خنک شد..من 50 تا نرم افزار بار.بر.ي نصب زدم براي همه ي شرکت هاي باربري شهرمون .اطلاعاتشون پاک نشد رئيسه قدر منو ندونست..حالا حقشه.
به اميد روزي که شرکتش برشکست و تخته بشه تا ديگه با من بد رفتاري نکنه! حالا هم کلي دروغ راجب من به دوستام رفته گفته!که زدم زير قرارداد و اينا! اصلا قراردادي نبوده!
بگذريم کلي بابت اين ماجرا اعصابم خورد شد.
----------------------------------------------------------------------------------------
هفته قبل ميرفتيم يز.د هنوز نرسيده به شهر پليس گفته بزن کنار ميگه سرعتت 98 بوده!بايد 60 باشه!7000 جريمه! ميگم تا 110 مجازه ميگه بحث نکن وگرنه 20هزار جريمه ميکنم!
اخه يکي ماشين هم 5 کيلومتري شهر که بيابونيه کسي 60 تا نميره ! منم ميخواستم با پليسه دعوا کنم! خيلي عصباني بودم که بابا جلومو گرفت!اخه راجب پليس ها بايد به کي شکايت کنم؟!
اخه اين پليس ها وقتي پول کم ميارن ميان الکي مردم رو جريمه ميکنن...منم تا حالا بعد 3 سال جريمه با ماشين نشده بودم.اعتبارم خدشه دار شد!
چند ماه قبل هم با موتو توي شهرمون پليس اومده ميگه کلاه نداري! ميگم توي شهر يه خيابون کي کلاه سر ميزاره 3هزار جريمه مينويسه و پليسه ميگه فرض کن صدقه داري به دولت ميدي!وميخنده!
اخه اين يعني چه!
---------------------------------------------------------------------------------
اين روزا خيلي زود عصباني ميشم.با هرکي هرچيزي ميگه ميخوام دعوا کنم!
مثلا هرروز ميرم کتابخونه .هفته کتاب بود که. 20 تا کتاب فلسفي اينا گذاشتن براي نمايش ويکي هم بزبزقندي! وبعدشم بچه هاي دبستاني ميارن کتاب بهشون نشون بدن!سروصدا شديد
منم رفتم به رئيس کتابخونه گفتم يعني چه! 20 تا کتاب رو برداريد ببريد يکي يکي مدرسه ها نشون بديد هزينه هاتون کم بشه! اين کتابا به چه درد بچه دبستاني ها ميخوره!
يه کتاب هم نيگاه نميکنن فقط سروصدا!ميگه بايد بياريمشون کتابخونه با فرهنگ کتابخونه اشنا بشن!!!
راست ميگن سخت ترين کار فهماندن يک چيز به نادان است!
نميدونم چه جوري جلوي عصبانيتم رو بگيرم.
--------------------------------------------------------------------------------------------
اين روزا بعضي از دوستايي که دارم خيلي بيمعرفت شدند.همه ي دوستام هروقت کاري يا مشکلي يا جزو يا پروژه يا هر چيز ديگه ايي ميخواهند
بهم زنگ ميزنند يا اس ميدن بعد از حل شدن مشکلشون دوباره فراموش ميشوم!
بجز آرزو و بهار که هميشه خواهر خوب من هستند و هميشه به يادم هستند!
الهي آرزو و بهار هميشه به هرچي ميخوان برسند و خوشبخت باشند.
توي نت هم تا آپ نکني يا به وبلاگ دوستي سر نزني کسي ازت يادي نميکنه!عجب دنيايي شده!بايد به ياد همه باشيو هيچ کسي به يادت نباشه!
------------------------------------------------------------------------------------------
ديگه خيلي طولاني نوشتم ببخشد. خيلي حرفا دارم ولي باشه دفه بعد!
خيلي سعي ميکنم به گذشته فکر نکنم. ولي بعضي وقت ها بدجور يادش ميافتم که ديگه دست خودم نيست!مثل امشب که تنها بودم توي خونه!
گاهي ميخوام همه ي دنيا نابود بشه .شهرمون رو منفجر کنم. از دست خودم و خدا خيلي عصباني ميشم.
چند ماهي ميشه خيلي ازش دور شدم!وقتي او بود من همه چيز زندگيم عالي بود. ولي مدت هاست که ديگه هيچ هدفي در زندگي ندارم.
شايد واسه نداشتن هدفه که نه درسي ميخونم و براي اينده برنامه ايي ندارم.
از يکشنبه صبا ميره جدي درس ميخونم تا به خدا ثابت کنم هرچقدر هم که تو برامون سخت بگيري و ما رو مورد امتحان الهي قرار بدي .من کم نميارم!
خوشحالم که دوستاي خوبي مثل شماها رو دارم.
چند تا از چيزايي که دخترم صبا ميگه رو توي پست قبل نوشتم .
صبا صداي چند تا حيون رو ميتونه بگه .گنجيشک ميگه جيک جيک خروس ميگه قوقو گربه ميگه ميوو سگ ميگه واق کبوتر ميگه بغ بغوو
آي لاو يو هم ميگه! ميگم دايي (يعني خودم)چي ميگه ميگه داااا دااا دااا ميگم صبا چي ميگه ميگه ماما ماما بابا بابا
خودکار بهش بدي روي کاغذ خط خطي ميکنه.
کنار کامپپوتر مياد عاشق اين کارتون گسفند ها هست گوسفندو يه سگ توي مزرعه کاراي مختلفي ميکنن حتما ديديد!
صبا دور اتاق ميچرخه خودش غذا ميخوره ديگه مثلا قاشق غذا که دست ميگيره ديگه کج نميکنه و ميخوره.
خيلي اين مدت خوش گذشته جاتون خالي.صبا عاشق بچه کوچولو ها هست. موقع غذا خوردن يکي دهن من ميکنه يکي خودش ميخوره.
حالا صبا ميره باز منو مامان و بابا تنها ميشيم و خونه ساکت!
راستي صبا از پله هم بالا ميره !! يبار هم نردبون گذاشته بوديم ديديم تا بالا رفت!
صبا مهر بر میداره سجده میکنه! ما اصلا یادش ندادیم خودش دیده نماز میخونیم یاد گرفته!
امشب بین پست نوشتن رفتم بهش غذا دادم .خیلی کیف کردم!
-----------------------------------------------------------------------------------------
ميام پست رو کم کم مينويسم و ميخوام آخرش رو خوب تموم کنم.ولي نميشه که! اخه من از دست اين دامادمون چيکار کنم.
هميشه به دوستاي نتي ميگم اگر ازدواج ميکنيد با يکي از شهر خودتون باشه تا فرهنگ و اخلاق ها باهم يکي باشه!
دامادمون وقتي صبا پيشش هست و صبا گريه ميکنه من يا هرکي ديگه ميايم صبا رو آروم کنيم ميگه کاري نکنيد خودش گريه ميکنه آروم ميشه.
ولي وقتي صبا پيش ما باشه وصبا گريه کنه.دامادمون ميگه چرا بچه رو گريه ميندازي!
هردفه دامادمون مياد يا حرفش ميشه من از دستش عصباني ميشم.ولي مجبورم چيزي نگم!هميشه سکوت!
---------------------------------------------------------------------------------
صبا رو خيلي دوست داااااااااارم.
آخرش من بايد برم يه مهد کودک بزنم.توي فاميل هم خالم ميگه بايد مهد بزني.خونه خالم بوديم ...خالم ميگفت غذاي بچه ميخواي
توي مهموني هاي فاميل که فقط توي اتاق بچه ها دارم باهاشون بازي ميکنم.
کم کم عکس بیشتری از صبا میزارم.
چقدر زمان مثل باد میگذره!! صبا پارسال دنیا اومد! الان ۱۵ ماهش هست!!
بزرگ شده خانومی شده!
خیلی بیش از حد طولانی شد.ببخشید.
امشب بعد از مدت ها خیلی دلم گرفته .خیلی دلم تنگ شده.
---------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : یکشنبه اول آذر ۸۸ ساعت ۹:۴۵ :
امروز تولد دوست خوب همه ی بچه های نتی حمیده ی عزیز است این روز و این ماه رو بهش تبریک میگم.
امروز صبح ساعت ۸:۱۰ دقیقه صبا رفت شیر.از و من خیلی دلم براش تنگ شده.
خونمون سکوت مطلق منو مامان و بابا.
دیگه باید روزها بگذره تا اسفند که باز دخترم رو ببینم.
توی این یکماه خیلی به صبا عادت کرده بودیم.ه بازی ها به دایی دایی گفتنش.
اخ که دلم بدجور براش تنگ شده.


همیشه زمان وقتی منتظری برای دیدن عزیز دیر میگذره انقدر یواش که هرروزش به اندازه ی یک عمر میگذره.