![]() |
![]() |
|
|
سلام بچه ها خوبيد ؟!خوش مي گذره...
ديشب تو روزنامه جام جم خوندم که يه اتوبوس مشهدي تو جاده انديمشک با يه تانکر تصادف کرده و آتش گرفته و 24 تا دانشجو پسر سوختند.خيلي ناراحت شدم..طفلکي خونوادهاشون که شب عيدي عزادار شدند...روح همه اين دانشجو ها شاد ..خدا بيامرزدشون..روحشون شاد.. حالا باز هم توي عيد و در طول سال ...باز هم خبر تصادف زياد ميشنويم...خدايا مراقب همه ي ادما باااش.. همه هميشه سلامت باشن.هرروز حوادث روزنامه رو که مي خونم...مي گم..چرا اين همه ادما بدن..چرا بعضي جوونا از خونه فرااار ميکنن يا توي خيابون مزاااحم ديگران ميشن... اومده بودم پست بزنم راجب ماهي کوچولوي سفر عيد 85 ..نوروز 85 يه ماهي کوچولوي قرمز خريديم واسه عيد..تا بعد از عيد??..ديگه تصميم گرفتم خودم بزرگش کنم..هرروز ابش رو عوض مي کردم.. و گذاشته بودمش تو يه ظرف بزرگ که راحت باشه و خوب شناا کنه...هميشه صداش مي زدم my dear عزيز من...تو خونه ..هم ديگه مي گفتن کسي با عزيز مجتبي کاري نداشته باشه..هميشه باهاش حرف مي زدم و براش ترانه و شعر مي خوندم...مي خواستم ببرمش به عاطفه نشونش بدم..مي خواستم ساليان سال نيگرش دارم بزرگش کنم.. نوروز ?? هم عيد سر سفره فقط ماهي من بوود. مي خواستم براش شوهر پيدا کنم..همه مي گفتن چه جوري اين ماهي يکسال زنده موونده ...بسي لذت مي بردم که عزيزم يکساله هنوز زندس... وقتي عاطفه از دنيا رفت... 5روزبعدش...وقتي از امامزاده برگشتم..اومدم خونه. همه يه جور ديگه نيگام مي کردن..مامانم گفت مجتبي تسليت بهت مي گم...ماتم برده بود..فک کردم راجب منو عاطفه چيزي فهميدن...بابام گفت اينجوري نکن مي ترسه..بگيد بهش ديگه.. گفتن...ماهي کوچولوت...امروز عصر که از خونه رفتي بيرون ديدم تکون نمي خوره... مي خواستم گريه کنم...ولي نميشد....وااااااااي اول عاطفه بعد ماهي کوچولو... بدن ماهي رو ماساژ دادم شايد زنده بشه...دهنش رو باز و بسته کردم...ولي نه...مرده بوود...کنار ماهي ساعتي نشستم.. بابام مي گفت..مراسم عزاداري براش بگير...هرکسي يه جکي ميگفت.. ولي کسي نمي دونست چقدر من ناراحتم..يه روزي رو نذاشتم ماهي رو خاکش کنن..تا اينکه فرداش که از امامزاده برگشتم..مامانم کنار باغچه خاکش کرده بوود.. ماهي کوچولو... نمي تونست دوري عاطفه رو تحمل کنه..يه دوست خوب بوود..زود رفت پيش عاطفه... کاش منم مثل ماهي کوچولو بودم و زود ميمردم مي رفتم پيش عاطفه...ماهي هاي عيد هميشه زود مي ميرن... ولي من مي دونم ..اگه عاطفه نرفته بوود..ماهي منم ساليان سال زنده بوود... امسال ديگه ماهي نمي خريم...يعني نمي زااارم کسي برا عيد ماهي بخره.... اطلس تو وبلاگش راست ميگه...وقتي بچه بووديم...بيشتر عيد و دوس داشتيم... راست ميگه حالا خودمون هستيم که عيد رو قشنگ نمي بينيم ...شاد باشيد ديگه.... راستي من هميشه لباس روشن ميخريدم و کلي هم مشکل پسند بودم ساعت ها طول مي کشيد تا يه چيزي پيدا کنم....حالا برا عيد که رفتيم خريد.. يه لباس ابي تيره و شلوار کتوني سياه خريدم. راستي اين جشن نيکوکاري...کمک نقديش اگه راست بگن 700 ميليون بوده... و با کمکاي غير نقدي خيلي بيشتر از اينا ميشه به ميليارد هم ميکشه...خوب با اين همه پول که ديگه نباس ادم فقيري تو ايران باااشه...هااا...ايا اين پولا به دست نيازمندا ميرسه...خدا بيشتر مي دونه...الهي که هيش کس محتاج نباشه ..و شب عيدي همه بچه ها لباس نو بخرن و عيد شادي داشته باشن.. همه توي وبلاگشون آرزو هاشون رو گفتن...خوب منم آرزو زياد دارم... راستي اين که ميگيد آرزوي محال..به نظر من که هيچ آرزويي محال نيس...اگه خدا بخواد همه چيز ميشه... منم يکي ديگه از ارزو هايي که دارم اينه که همه دوستاي وبلاگي و چتي رو تو يه مهموني دعوت کنم و همه هم ديگه رو ببينن..من يکي از کارايي که مي خوام در اينده اگه زنده باشم انجام بدم همينه...(وقتي پولدار شدم) همه رو به يه مهموني دعوت کنم..نمي دونم اگه دعوت کنم کسي مياد يا نه... دلم مي خواد يه شب تا صبح کنار قبر عاطفه بشينم..(هيش وقت به اين آرزوم نمي رسم ..چون مي دونم امکان پذير نيس) دلم مي خواد نا مرئي بشم ( اين آرزو ..مثل آرزوي نيلوفر جون هستش) دلم مي خوا برم زيارت مکه و کربلا...دلم مي خواااد عاطفه رو ببينم...امسال جاي عاطفه خيلي خاليه...جاي شادي هاش جاي خنده هاش...(دوستت دارم ..روحت شاد) بهترين ها رو برا همه آرزو مي کنم....و هميشه برا همه دعا مي کنم..به اميد اينکه خدا بيشتر هواي همه رو داشته باشه.. راستي سودابه يکي از دوستام..که مربي مهد شده بوود..بازم خوشا به حالش...توي مهد برا بچه ها جشن گرفته بودن و اينا... منم کوچولو ها رو دوووس داارم... راستي عيد وشال جديد خوش بگذره....خودتون بايد جوري رفتار کنيد که بهتون خوش بگذره...شاد باشيد و سلامت... اگه مسافرت رفتيد..خواهشن به باباتون بگيد آهسته رانندگي کنه... هيمشه شاد و سلامت باشيد..دوووستتون داارم...مواظب خدتون باشيد...سال خوبي داشته باشيد... الهي بتونم روز اول عيد از خونه جيم بشم ..برم امامزاده....يکسال ديگه چه جوري بايد تحمل کنم...دلم مي خواد برم پيش عاطفه...دلم تنگه برااش....کاش همين لحظه لحظه آخر باشه.... ************************* سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت ************************* با مي به کنار جوي ميبايد بود وز غصه کنارهجوي ميبايد بود اين مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازهروي ميبايد بود ************************* گر همچو من افتاده اين دام شوي اي بس که خراب باده و جام شوي ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم با ما منشين اگر نه بدنام شوي ************************* ني قصه آن شمع چگل بتوان گفت ني حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نيست يک دوست که با او غم دل بتوان گفت ************************* سال و عيد خوبي داشته باشيد.. شاد باشيد هر کجا که هستيد...عيدتون مبارک...دوستتون دارم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:17 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
سلام بچه ها خوبید.عیدتون مبارک باشه...
امشب توی این پست می خوام راجب چندتا چیز بگم...یعنی چند تا پستی رو که همیشه می خواستم بزنم..امشب خلاصه توی این پست می نویسم. اول»: خوب حالا هرچی دوس دارید به حساب من شیرینی بخورید....دیگه من این ترم ،ترم آخر هستم..باید یه پروژه کامپیوتری بنویسم..و الهی کنکور امسال معجزه بشه قبول بشم... دوم»: من همیشه از شعرای آخر وبلاگش خیلی خوشم میومده...به خاطر وبلاگ اطلس خانوم بود که منم خوشم اومد و هیمشه از اون به بعد سعی کردم تو پستام یه شعر خوشگل پیدا کنم بنویسم.. سوم»: چند وقت پیش دوستای وبلاگی یه بازی دعوت کرده بودن..(7 آهنگ پر خاطره) : 2)ترانه کاشکی دنیا واسه یک شب واسه یک شب ماله من بوود...این دووتا رو هروقت تو خیابون از جلو خونه عاطفه رد میشدم گوش میدادم.. 3) و شعر حسنی...حسنی نگو بلا بود تنبل تنبلا بود..باباش میگفت میای بریم حموم میگفت نه میام نه نمیام...رو خیلی دوس دارم...یاد همه نی نی ها می افتم. اولا که تازه عاطفه رفته بوود دوتا آهنگ رو گوش میدادم: چهارم»: سایه توی پستش تو یه بازی گفته بود که چه کارتون هایی رو دوس داره... داداشم نزدیکه بیاد .... بدون ویرایش این پست رو آپ کردم... راستی یه پیوند کنار وبلاگم هست..4دختر شیرازی نگار..یه پست تو وبلاگش نوشته...شاید بارها شنیدیم ولی برا من جالب بود.چون وقت نیس خلاصه میگم..اگه خواستید برید بخونید.راجب این بود که ما فقط فک میکنیم که خودمون مشکلات داریم ..ولی آدمای دیگه هم مشکلات دارن...به نظر من..مهم اینکه باس صبر کنیم و تحمل مون زیاد باشه تا خدا خوشحال بشه.(ولی من هیش وقت صبر ندارم.) دیگه عیدتون مبارک...شاد و سلامت باشید همیشه.. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم... التماس دعا.... این شعر رو هم چون دوس دارم با اینکه تکراریه بازم مینویسم:: ساقی و مطرب وگل جمله مهیاست ولی..... عیش بی یار مهیا نشود یار کجاااست....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/22ساعت 21:42 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
تولد تولد تولدت مبااارک......
عاطفه ي عزيز تولدت مبارک... الهي هر جا هستي شاد باشي... روحت شاد...دوستت دارم... عاطفه ي خوبم بهترين ها رو برات آرزو مي کنم... بازم تولدت مبارک...خيلي دلم برات تنگ شده... تولدت مبااارک... عاطفه تو بهترين دختر دنيايي...کاش بيشتر ديده بودمت... عاطفه تولد مبارک...
سلام بچه ها.خوبيد.!!!!؟؟؟؟ جمعه 10 اسفند تولد عاطفه بود. من اين چند روز خيلي دلم گرفته بوود...کم کم اينا رو نوشتم مي دونم زياد شده..نوشتم تا هميشه يادم باشه...نوشتم که شايد دلم يه کم اروم بشه.... اینا رو که نوشتم ...خاطره ها و کارایی که هفته قبل انجام دادم هست...برا دل خودم نوشتم..نمی خواد بخووونییید....چون جالب نیس..... و هم اینکه بی نهایت تا تولانی هس... دیگه نخونید...اخه آخرش معلوم نیس کجاااس........نمی خوام خسته بشید....
خواهر عاطفه يه دسته گل گذاشته بود اونجا..با يه برچسب "" تولدت مبارک"" و يه شمع که روشن کرده بود. نمي دونم چم شده بود... مي خواستم گريه کنم..ولي خيلي دلم برا عاطفه تنگ شده بود..فقط اشک مي ريختم. چند تا کلان هميشه برا اينکه مردم حرف در نيارن..نمي تونم دربس کنار قبر عاطفه بشينم.. از داخل حرم واسش دعا مي خونم.ديگه باس مي رفتم خونه.اگه به خاطر گير دادن مامان و بابا نبود که مي گن کجا بودي تا شب ميموندم امامزاده. کاش ميشد يه بار با خيال راحت بدون اينکه کسي نيگام کنه..کنار قبر عاطفه ساعت ها بشينم....ولي نميشه..مردم حرف در ميارن برا عاطفه...اخه چرااااااا اين مردم اينجوري هستن...... عصر که داداشم رفته اصفهان.منم ساعت4.30 اينا بود رفتم امامزاده...رفت و امد زياد بود..نميشد کنار قبر عاطفه بشينم.از دور دعا و زيارت خوندم براي عاطفه...هي ميرفتم نيگاه مي کردم مي ديدم هيشکي نمياد چراا...يکم بعد نسرين خواهر عاطفه با شوهرش و مريم کوچولووووو اومدن...با يه پلاستيک پر از کيک و يه شمع ديگه.خواهر عاطفه که دعا و زيارت واسه عاطفه خوند...و باز شروع کرد به گريه. منم از کنار ديوار جوري که ديده نشم..نيگاشون ميکردم و گريه مي کردم..... خوب منم دلم واسه عاطفه تنگ شده خيلي.با خودم مي گفتم عاطفه پارسال که نميشد بيام خونتوت تولدت.حالا امسال منو خواهرت برات جشن تولد گرفتيم. بعدش خواهر عاطفه که اومد داخل حرم..سلام کرد و رفت کنار زري...منم کنار در ايستادم فقط نيگاش کردم.اخه نيگاش که ميکنم خيلي اروم ميشم..اخه خيلي خوبه.. مريم کوچولو اومد کنارم..گفتم خوبي..مامان و امنه خواهر عاطفه کجان..گفت اونا رفتن کيش...منم اينجوريي...خوب خوش به حالشون....باز بابا مريم ميگه مريم سادات بيا بريم....اخه هميشه بابا مريم که ميبينه من دارم با مريم حرف مي زنم..مريم رو صدا ميکنه..اخه چراااا... اونا رفتن..دلم نميومد که برم.... ولي چاره ايي نبود..نزديک شب بود... کلان امروز خيلي امامزاده دلگير بوود.دلم عاتفه رو مي خواست.فقط اشک مي ريختم. اخر شب تو خونه..وقتي رفتم ماشين(پیکان مدل ۸۲) ((خيلي دلم برا آتفه تنگ شده بود.مي خواستم ببينمش..اخرين باري که رو در رو عاطفه رو ديده بودم..پارسال برا تولدش بود..که رفتم دانشگاش بهش کادو دادم..چند دقيقه بيشتر نديدمش.اخه ميگه همه ميشناسنم..خوب نيست باهات وايسم حرف بزنم ...ديگه عاطفه رو نديدم...توي فروردين و ارديبهشت دوبار توي خيابون عاطفه رو که داشت ميرفت دانشگاه از دور ديدم.کاش هميشه همه چيز رو بهونه مي کردم مي رفتم تا عاطفه رو مي ديدم..اصلان کلان حساب کنم خيلي کم عاطفه رو ديدم. هميشه چند دقه.چقدر من بدم و بي معرفتم.باس بيشتر ميديدمش...باس هرروز براش دعا مي کردم..تا خدا يه کاري ميکرد عاطفه تصادف نکنه و نميره....)) خيلي دلم واسه عاطفه تنگ شده..اصلان حوصله هيچ چي رو ندارم...مي خوام بميرم برم پيش عاطفه...عاطفه تولدت مبارک...دوست دارم... ((مي خوام يه کادو ببرم .محل کار نسرين خواهر عاطفه که همون دانشگاه خود عاطفه هست بهش بدم.بگم پارسال هم همينجا به عاطفه کادو دادم.بعدش اومد کادو منو به شما نشون داد..ولي شما که منو نميشناختين...)) (( روزاي اول توي امامزاده...من يه گوشه ميشستم...کسي بجز امنه خواهر عاطفه منو نميشناخت.. امنه توي چت مي گفت..مامانم ميگه اين پسره کيه ..من چي بگم؟ به مامانم مي گم نمي دونم.فقط توي اين مدت يه بار توي اذر بود رفتم جلو از مامان عاطفه تشکر کردم. وگفتم ببخشيد اگه با اومدنم اينجا مردم حرف در ميارن..مامانش گفت..نمي دونم از کجا مي شناختيش..خيلي ممنون از اينکه مياين.اينجا امامزاده هست..نمي دونم والا چي بگم.... ))
يک شنبه بعد از جمعه ي تولد عاطفه : صبح تونستم برم امامزاده...قبر عاطفه مثل روز اول پر از خاک شده بود...به خاطر تعميرات..فاتحه خوندم و رفتم داخل حرم.گفتم وقتي بر مي گردم.تميز مي کنم. رفتم کنار مدرسه مريم کوچولو ( کلاس پيش دبستاني هستش..)...از مدرسه که بيرون اومد ... بهش گفتم خونه عاطفه ميري..اونا که مسافرت هستن.گفت ديشب از کيش برگشتن.. عصر باز رفتم امامزاده..نمي شد کنار قبر عاطفه وايسم..رفتم توي حرم... شب شد.. من دلم گرفته بود و هي گريه مي کردم.... دلم مي خواست يکي بياد ارومم کنه... دلم مي خواست عاطفه رو ببينم..ولي هيشکي نبود و هيشکي نيومد ....ديگه رفتم خونه.. من مي خواستم برا تولد عاطفه بهش کادو بدم...حالا که خوده عاطفه توي اين دنيا نيس..من بازم مي خواستم بهش کادو بدم..از جمعه تا سه شنبه جور نمي شد صبح برم بيرون..سه شنبه صبح ديگه به بابا گتم کار يکي از بچه ها دارم رفتم بيرون.يه عروسک کوچولو خرگوش صورتي بود.برا عاطفه خريدم. ديگه توي دانشگاه...اونجاهييي که اون دو سه باري که اومده بودم عاطفه رو ديده بودم...وايسادم نيگاه کردم...خيلي دلم واسش تنگ شده بووود مي خواستم گريه کنم....کاش باز عاطفه همينجا ايستاده بود...باهاش حرف مي زدم... ديگه برگشتم خونه... بدون نتيجه.کادو رو هم يه جوري قايم کردم ..که مامانو اينا نبينن... بعدش کادو رو ميزش گذاشتم گفتم ميشه اينو بگيريد.گفت چيه واسه چي بگيرم!! گفتم برا تولد عاطفه.. درسته دير شده آخه رووم نميشد بيارم.گفت من که نمي تونم قبول کنم.تو خونه همه ي عروسکاشو داريم جمع مي کنيم.مامان هرروز ميره تو اتاق گريه مي کنه. گفت خدايي خود ما هم اومديم مثل هر سال براش هديه گرفتيم و کادو کرديم. و شمع تولدش رو که ديدي آوردم امامزاده.. کادو ها هم به فقرا و نيازمندا داديم.که دلمون آروم بشه.گفتم خوب منم اينو که ميدم به شما دلم آروم ميشه.گفتم خوب اينو بديد مريم کوچولو دخترتون...بازم دلم آروم ميشه. گفت :مي دونم تو هم زحمت کشيدي هزينه کردي چيزي گرفتي مثل ما بده به يه نفر نياز مند...اينجوري عاطفه هم خوشحال ميشه و بهش ميرسه.ما که اينکارو کرديم.شب آمنه خواب ديده بود که عاطفه همه ي کادو هاي ما رو توي بغلش گرفته و مي گه خيلي خوشگلن و خيلي ممنون و خوشحاله. گفت ديروز رفتم لباساي مجلسيش رو برداشتم.هر کدوم که به درد بخور بوده.قراره بديم به جشن نيکوکاري.. تا خوشحال بشه.عروسکاش هم هر دفه که ميرم اونجا يکي يکي بر مي دارم که مامان زياد غصه نخوره. بعدش گفت بشين چايي بگم بيارن برات.گفتم ممنون..گفت دانشجوي اردکان هستي؟؟ گفتم آره پيام نور...((آخه اولا عاطفه دانشگاه آزاد اردکان درس مي خوند بعدش اومد آزاد ميبد))گفت ترم چندي.. گفتم...ترم آخر..گفت موفق باشي...ديگه ببخشيد که کادو رو نمي زارم تو اتاقش..گفتم اشکال نداره. بازم معزرت خواهي کردم که ميام امامزاده اينا..بعدشم خداحافظي کردم و از اتاقش اومدم بيرون... دوباره اينا رو برا خودم تمرين کردم که يادم نره..بعدش که اودم برم تو اتاقش ديدم که يکي از همکاراش داره باهاش صحبت مي کنه.منم ديرم شده بود.بايد ميرفتم خونه..دوباره عصر ساعت 2 قبل از اينکه برم کلاس دانشگاه خودمون ..رفتم دانشگاه آزاد...تا خودم رو آماده کردم برم جلو..خواهر عاطفه بدون اينکه منو ببينه رفت سر کلاس.خواهر عاطفه کلاساي آزمايشگاه کامپيوتر درس ميده.خوب منم ساعت 3 ديگه رسيدم داشگاه خودمون رفتم سر کلاس. عصر هم رفتم امازاده و فقط گريه کردم. خيلي خوشحال شدم که با نسرين حرف زدم.خيلي خانوم خوب و مهربونيه..دلم مي خواد بهش بگم که از کجا عاطفه رو مي شناسم.آخه هيشکي نمي دونه...آمنه هم که مي دونه...به کسي نگفته... پنج شنبه صبح مي خواستم برم باز پيش نسرين خواهر عاطفه...ولي 5شنبه هرجور با خودم حرف زدم و فک کردم رفتم امامزاده..با خودم گفتم خوب نيس برم پيش خواهر عاطفه..شايد باعث ناراحتيش بشم...نباس زود پسر خاله شم که.... ---------------------------------------------------------------------------------------------
( این شعر آخری از وبلاگ دخترای شیراز.... ) بهترین ها رو برا همه ی دوستای خوبم آرزو می کنم...ممنون از همه...... پیشاپیش عید نوروز رو بهتون تبریک میگم.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 1:51 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
ز وجود تو شده قلب جهان خطه ي طوس نيست ممکن که ز درگاه تو گردد مايوس شهادت امام رضا رو به همه تسليت ميگم. يه کمي از شعرا ر وضبط کرده بودم...حالا گوش دادم خيلي ياد اون روزا کردم...چند تا تيکه رو حالا ياداشت کردم ،دلم مي خواد بنويسم..توي حال وهواي اونجا خيلي قشنگ بوود... ....تا قيامت اي رضا جان ، سر ز خاکت بر ندارم... يه جا ديگه مي خوندن...:: ويه جا ديگه هم چون تولد امام حسين بود مي خوندن:: و اينم آخريش :: خيلي دلم مي خواد باز برم زيارت امام رضا...ما که نوروز مهمون داریم...جایی نمی ریم ...فقط اگه خدا بخواد معجزه بشه خوش به حال دوستایی که نوروز ميريد مشهد( مثل نیلوفر و حمیده)...از همين الان و از همين جا.... بي نهايت تا ممنون ----------------- بعدان نوشت: یه دختری هس اسمش اطلس خانومه....توی پست قبلی کامنت داده بوود..ممنون خیلی خوشحال شدم.... همیشه وبلاگ اطلس رو می خوندم و به دلایلی هیش وقت کامنت نمی دادم بهش......یه پست بعدان می زنم...یه چیزایی میگم راجب اطلس و وبلاگش ......... اطلس خانوم بهترین ها رو برات آرزو می کنم...شاد باشی همیشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/18ساعت 21:23 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
سلاااااااااااااااااام خوبیییید.....!!!
من از دیروز که گفتن قراره امروز نمره سیستم عامل بیاد...خیلی نگران بودم.و هی خدا خدا می کردم و دعاااااا...قربون معرفت خدااا بشم....همیشه شرمنده این همه خوبیه خدا هستم..نمی دونم چه جوری جبران کنم...شبی اومدم توی سایت دانشگااااااااه چشمامو بستم و دعا کردم... بعدش دیدم..... واااااااااااااای خداااااااااااااااا....سیستم عامل شدم 14.5 خیلی خوشحال شدم...خدا جون خیلی ممنونم ازت..سیستم عاملی که من سر جلسه هیچی بلد نبودم...14.5 شدم..... به اینا میگن معجزه خدااا..... این پست رو زدم که از خدا تشکر کرده باااشم....خدااا جوون خیلی دوووست دارم..الهی بتونم آدم خوبی باشم..تا تو ازم راضی باشی و جبران اینهمه خوبیت رو یه جوری کنم....ددیگه خیلی خوشحاااااااالم ... فک می کردم می افتم خدایی....خیلی خداا دوست دااارم... حرف درس سیستم عامل شد یاد عاطفه افتادم که پارسال ترم آخر کاردانی سیستم عامل داشت با اس ام اس گفت یه ربع یه بار تک بزن تا بیدار بمونم..هر دوتامون خوابمون میومد..هی موبایل رو هر ده دقه تنظیم می کردم زنگ بزنه تا خواب نرم..و تک به عاطفه می زدم.تا اینکه دیگه ساعت 4.30 صبح بود خواب رفتم.عاطفه هم 4.40 اس ام اس داده بود که چرا تک نزدی..حتمان خوابت برده..ممنون که بیدار نیگرم داشتی..صبح ساعت 7.30 تک دادم بهش که بیدار شه بره امتحان بده.. «««یادش بخیر...چه روزای خوبی بود..ولی ما قدر روزای خوب رو نمی دونیم..و بدون تشکر از خدا..از کنار این روزا رد میشیم.خدایا بابت همه ی ناشکری ها معذرت و ممنون از همه ی لطفت»»» پ.ن1 » خداا دوست دارم خیلی ممنون از لطفت...بچه ها به جون خودم خداا خیلی خوبه...اگه هرچی از خدا بخواین مطمئن باشید که به آرزوتون می رسید.. پ.ن 3 » الهی نمره شبکه هفته دیگه استاد بهم بده....خدااا بازم خودت هوامو داشته باااش..ممنون. پ.ن27 »» همه در حال تمیز کردن خونه هستن برا نوروز...خسته نباشییید.... پ.ن.30 »» حس یخی جون (خودش فهمید که با خودشم) خیلی ممنونم از همه چیز..خیلی خوشحال شدم به خاطر همه ی مهربونی هات خیلی بچه خوبی هستی خدایی....و معذرت بابت همه چیز... پ.ن31 »» کسی از یاسی خبر نداره؟؟!!! نیست چند وقته توی وبلاگا.... سلام منو بهش برسونید.. دلمون براش تنگ شده... خداااااااااااااا خیلی دوست دااااارم....... عاطفه خیلی دلم برات تنگ شده.... خداااااااااااااا خیلی دوست دااااارم.....
«« دوباره در سرم فکر سفر دارم ......هواي سرزمين هاي دگر دارم .... من از بيهوده بودن خسته ام خسته .... هواي رفتن و رفتن بسر دارم »»
از زدن این پست یه حس خوبی دااارم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت 23:32 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
خداااااااااااا............خدااااا. ...............خداااااااااااا............خدااااا.......
۱. ................... ۲. فردا راجب این هفته یه پست می زنم. ۳. این پست رو زدم چون امروز یه جایی رفتم ( محل کار خواهر عاطفه همون دانشگاه عاطفه باهاش صحبت کردم و ...)................. توی پست بعدی میگم...دلم خیلی گرفته..............دلم واسه عاطفه خیلی تنگ شده.......
خداااااااااااا............خدااااا. ...............خداااااااااااا............خدااااا.......
------------------------------------------------------------------------------------ در ادمه (شب ساعت ۱۲) ::: یه خبر خوووووووووووب ....باید بهم شیرینی بدید..... امروز توی دانشگاه مسئول رشته گفت.... که.....ترم قبلی یعنی ترم بهمن شدم رتبه دوم.... بسی خوشحااال شدم.... می دونین خدا خیلی خوبه و با معرفت.. آخه امتحانا که توی خرداد بود..و تازه عاطفه از دنیا رفته بوود....اصلان نمی تونستم درس بخونم.....قربون خدا بشم...یجوری معجزه کرد ...من همه امتحانا که می گفتم می افتم نمراتم خیلی خوب شد...که حالا گفتن رتبه دوم شدم... راجب نمرات این ترم ریز پردازنده شدم ۱۱.۷۵ خدا خیلی ممنون از لطفت.شبکه هم که افتادم.دیروز رفتم با استاد صحبت کردم....... اولین باره که بعد از عمری دارم یه درس ر ومی افتم...تا آخرش گفت هفته دیگه بیا یه کارش کنیم...الهی نمرم بده..........خدااااااا خدایی خیلی دوووست دارم...خیلی خوبی خداا جووون. یادش بخیر ۴سال پیش یه ترم دانشگاه آزاد رفتم...دیگه چون پولش زیاد میشد نرفتم..از بهترین دوستم حامد از تهران هم خداخافظی نکردم...اومدم پیام نور.... ۳سال بعدش یعنی پارسال...حامد رو توی خیابون شانسی دیدم... گفت...وااااااااااای تویی کف کردم دیدمت....کجا رفتی یه دفه...کولاک کرده بودی ترم اول...شدی رتبه اول دانشگاه آزاد و غیبت زد..همه میگفتن کی بوده رتبه اول شده....همه از من سراغت رو می گرفتن....اسمت رو تو برد زده بودن.......یادش بخیر......حیف که من هیچی نمی دونستم که رتبه اول شدم...فقط معدلم (۱۸.۶۷)رو گرفته بودم و انصراف داده بوودم... یادش بخیر...... اون روزا ....خدااااااا خیلی دوووست داااارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:4 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
سلام بچه ها خوبید؟!!!
دیشب بعد از مدت ها مریم (دوست خوب و مهربونم که خیلی بچه خوبیه) اومده بود نت....خیلی خوشحال شدم...تازه وقتی گفت که 20 روزه خاله شده من دارم دق می کنم
2 . باهم بیاااا دعا کنیم ......خدااااااااااااامونو صدا کنیم....... که هیشکی غریب نباشه.....کسی دلتنگ نباشه...... خودش می دونه هرکی یه آرزویی داره....ازش بخواهیم برامون سنگ تموم بزاره 3. امشب به هر متن و شعری نیگاه میکنم..به نظر م جالب نمیاد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 1:45 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
سلااااااااام بچه ها خوبید!!!
واااای 5 ماه میشه که نیومدم نت.... دیگه امشب میام برا همه کامنت میدم جبران می کنم... من امروز کنکور ارشد رشته فناوری اطلاعات(شبکه های کامپیوتر )ظهر ساعت 3 تا 6 امتحان دارم...برام دعا کنید(خیلی ممنونم) خداا دوست دارم..روح عاطفه رو شاد کن...خداا یه جوری امروز کمکم کن..کنکور خیلی خوب بدم امسال دولتی روزانه قبول بشم... 1. چرا بعضی از ما ادما نماز نمی خونیم؟؟؟؟؟؟!!! ( مگه 5 دقیقه بیشتر وقت ادم رو میگره!! ) چرا فقط توی سختی و گرفتاری یاد خداا می افتیم!! 5. من دلم واسه عاطفه تنگ شده...خیلی دوسش دااارم.....کی من میمیرم برم پیش عاطفه؟؟؟!!! دلم تنگ ميشه با گريه يادت ميکنم............. 6. فرشتهها وجود دارند اما بعضي وقتها چون بال ندارند، ما بهشون ميگيم: دوست .... شما همه دوستای خوب من هستییییید.... 11. شب بر می گردم.....
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ جمعه ۳اسفند (فردای بعد از کنکور) : سلام بچه ها.... خوبید.... من کنکورم دادم تموم شد رفت پی کارش...دیگه اینجوری که تستا رو زدم... قبول نمی شم...ولی اگه دیگه خدا یه جوری کمکم کنه... مثلان این ۲۰تا ۳۰ تا سوالی که جواب دادم رو اگه خدا معجزه کنه و همه ی همش رو درست زده باشم...که قبول بشم....من همیشه امید دااارم....چون می دونم اگه خدا بخواد همه چیز امکان پذیره....پس تا اومدن نتایج منتظر می مونم... دیشب بعد از کنکور ،همه ی فامیل خونه ی خالم دعوت بودیم....خوش به حال من...نشستم با نی نی ها بازی کردم..... نی نی داییم و خالم.......همه تا منو میدیدن می پرسیدن کنکورچیکار کردی راستی بچه ها............ من این ترم باید پروژه بنویسم(ترم اخرم دیگه) ..نمی دونم راجب چیه کامپیوتر باشه.... دیگه می خوام کلاس زبان برم...که ساله دیگه توی کنکور درس زبان رو خوب بزنم.... هفته دیگه هم تولد عاطفه هست....دلم می خواد همه ی دوستای دانشگاش بیان امامزاده... ولی من که نمیشناسم دوستاشو...باس به خواهر عاطفه تو چت بگم،که به دوستاش خبر بده...حتمان میگه که اینکارا نمیشه کرد..زشته اینا.... ولی خیلی دلم می خواد مثلپارسال که صبح دوستای عاطفه براش تو خونه تولد گرفتن...امسال همه بیان امامزاده براش زیارت بخونن..... الهی بتونم خواهر عاطفه رو راضی کنم که اینکارو کنه........ ( خیل دلم برا عاتفه تنگیده....).... من یه کاری کردم باعث ناراحتی مریم ( یکی از دوستای چتی، که بچه دانشگامونه)شدم..... نمی دونم چه جوری از دلش در بیارم....... خیلی دلم واسه کامپیوترم تنگیده بوود....... می خوام یه پست جدید بزنم فقط از شادی و خوبی ،مهربونی ... ، نه از دلتنگی و غم و ناراحتی..... دیگه اینکه خیلی دوستای مجازیم با معرفتن و خوب و بهترین... بچه ها دوستتوووون دااارم......... .. ۱۲. کاش عاطفه بود اینجا...خیلی دلم براش تنگ شده...خیلی من بیمعرفتم (چرااا ) ...توی این یه سالی که باهم دوست بودیم...خیلی کم دیدمش...کاش همیشه برا عاطفه دعا می کردم،تا قضا و قدر عوض میشد.. و اون روز عاطفه تصادف نمی کرد.....خدا یا دوست دارم...به عاطفه بالاترین ثواب رو بده......خدایا به امید تو......قربون حکمت و معرفتت بشم...
۱۳. برا این پست یه شعر خوشگل نتونستم پیدا کنم که بنویسم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/02ساعت 9:51 توسط لبخند بزن همیشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستم بدار ای نازنین، شاید فردایی در پیش نباشد
-------------------------- عاطفه دوست خوبم . اردیبهشت 86 توی تصادف به رحمت خدا رفت.خیلی دلم براش تنگ شده. (روحش شاد) ------------------- دیگه من خیلی نی نی دوس دارم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|