تبليغاتX
ما را لا یق بدانی یا ندانی دوستت دارم
سلام بچه ها خوبيد ؟!خوش مي گذره...

ديشب تو روزنامه جام جم خوندم که يه اتوبوس مشهدي تو جاده انديمشک با يه تانکر تصادف کرده و آتش گرفته و 24 تا دانشجو پسر سوختند.خيلي ناراحت شدم..طفلکي خونوادهاشون که شب عيدي عزادار شدند...روح همه اين دانشجو ها شاد ..خدا بيامرزدشون..روحشون شاد..
چرا بايد به خاطر بي احتياطي راننده کاميون اين اتفاقا بي افته..چرا راننده ها با سرعت زياد ميرن...مگه قراره به يک ساعت زود رسيدن چي گيرشون بياد..

حالا باز هم توي عيد و در طول سال ...باز هم خبر تصادف زياد ميشنويم...خدايا مراقب همه ي ادما باااش.. همه هميشه سلامت باشن.هرروز حوادث روزنامه رو که مي خونم...مي گم..چرا اين همه ادما بدن..چرا بعضي جوونا از خونه فرااار ميکنن يا توي خيابون مزاااحم ديگران ميشن...

اومده بودم پست بزنم راجب ماهي کوچولوي سفر عيد 85 ..نوروز 85 يه ماهي کوچولوي قرمز خريديم واسه عيد..تا بعد از عيد??..ديگه تصميم گرفتم خودم بزرگش کنم..هرروز ابش رو عوض مي کردم.. و گذاشته بودمش تو يه ظرف بزرگ که راحت باشه و خوب شناا کنه...هميشه صداش مي زدم my dear  عزيز من...تو خونه ..هم ديگه مي گفتن کسي با عزيز مجتبي کاري نداشته باشه..هميشه باهاش حرف مي زدم و براش ترانه و شعر مي خوندم...مي خواستم ببرمش به عاطفه نشونش بدم..مي خواستم ساليان سال نيگرش دارم بزرگش کنم..

نوروز ?? هم عيد سر سفره فقط ماهي من بوود. مي خواستم براش شوهر پيدا کنم..همه مي گفتن چه جوري اين ماهي يکسال زنده موونده ...بسي لذت مي بردم که عزيزم يکساله هنوز زندس...

وقتي عاطفه از دنيا رفت... 5روزبعدش...وقتي از امامزاده برگشتم..اومدم خونه. همه يه جور ديگه نيگام مي کردن..مامانم گفت مجتبي تسليت بهت مي گم...ماتم برده بود..فک کردم راجب منو عاطفه چيزي فهميدن...بابام گفت اينجوري نکن مي ترسه..بگيد بهش ديگه..

گفتن...ماهي کوچولوت...امروز عصر که از خونه رفتي بيرون ديدم تکون نمي خوره... مي خواستم گريه کنم...ولي نميشد....وااااااااي اول عاطفه بعد ماهي کوچولو... بدن ماهي رو ماساژ دادم شايد زنده بشه...دهنش رو باز و بسته کردم...ولي نه...مرده بوود...کنار ماهي ساعتي نشستم.. بابام مي گفت..مراسم عزاداري براش بگير...هرکسي يه جکي ميگفت..

ولي کسي نمي دونست چقدر من ناراحتم..يه روزي رو نذاشتم ماهي رو خاکش کنن..تا اينکه فرداش که از امامزاده برگشتم..مامانم کنار باغچه خاکش کرده بوود..

ماهي کوچولو... نمي تونست دوري عاطفه رو تحمل کنه..يه دوست خوب بوود..زود رفت پيش عاطفه... کاش منم مثل ماهي کوچولو بودم و زود ميمردم مي رفتم پيش عاطفه...ماهي هاي عيد هميشه زود مي ميرن... ولي من مي دونم ..اگه عاطفه نرفته بوود..ماهي منم ساليان سال زنده بوود...

امسال ديگه ماهي نمي خريم...يعني نمي زااارم کسي برا عيد ماهي بخره....

اطلس تو وبلاگش راست ميگه...وقتي بچه بووديم...بيشتر عيد و دوس داشتيم... راست ميگه حالا خودمون هستيم که عيد رو قشنگ نمي بينيم ...شاد باشيد ديگه....

راستي من هميشه لباس روشن ميخريدم و کلي هم مشکل پسند بودم ساعت ها طول مي کشيد تا يه چيزي پيدا کنم....حالا برا عيد که رفتيم خريد.. يه لباس ابي تيره و شلوار کتوني سياه خريدم.
از وقتي عاطفه رفته ..دوس دارم تقريبان مشکي باشم(ولي نشده تا حالا)...مامانم ميگه مدل عوض کردي..هميشه روشن مي پوشيدي!!!...

راستي اين جشن نيکوکاري...کمک نقديش اگه راست بگن 700 ميليون بوده... و با کمکاي غير نقدي خيلي بيشتر از اينا ميشه به ميليارد هم ميکشه...خوب با اين همه پول که ديگه نباس ادم فقيري تو ايران باااشه...هااا...ايا اين پولا به دست نيازمندا ميرسه...خدا بيشتر مي دونه...الهي که هيش کس محتاج نباشه ..و شب عيدي همه بچه ها لباس نو بخرن و عيد شادي داشته باشن..

همه توي وبلاگشون آرزو هاشون رو گفتن...خوب منم آرزو زياد دارم...
الهي همه ادما(به خصوص دوستاي خوبم وبلاگي و چتي) به همه ارزو هاشون برسن...
الهي هيشکي غمگين و دلتنگ نباشه...الهي همه سلامت باشن و بيشتر به ياد خدا باشن...
الهي کسي توي زندگي مشکلي نداشته باشه...الهي هيشکي تصادف نکنه...
بازم الهي همه بيشتر بياد خدا باشيم و از خدا به خاطر همه چيز بيشتر تشکر کنيم...
الهي هميشه عاطفه شاد باشه و الهي يه روز ببينمش..الهي زودتر برم پيشش...
الهي دوستام و خونوادهاشون هميشه شاد و سلامت و خوشبخت باشن...

راستي اين که ميگيد آرزوي محال..به نظر من که هيچ آرزويي محال نيس...اگه خدا بخواد همه چيز ميشه...

منم يکي ديگه از ارزو هايي که دارم اينه که همه دوستاي وبلاگي و چتي رو تو يه مهموني دعوت کنم و همه هم ديگه رو ببينن..من يکي از کارايي که مي خوام در اينده اگه زنده باشم انجام بدم همينه...(وقتي پولدار شدم) همه رو به يه مهموني دعوت کنم..نمي دونم اگه دعوت کنم کسي مياد يا نه...

دلم مي خواد يه شب تا صبح کنار قبر عاطفه بشينم..(هيش وقت به اين آرزوم نمي رسم ..چون مي دونم امکان پذير نيس)

دلم مي خواد نا مرئي بشم ( اين آرزو ..مثل آرزوي نيلوفر جون هستش)

دلم مي خوا برم زيارت مکه و کربلا...دلم مي خواااد عاطفه رو ببينم...امسال جاي عاطفه خيلي خاليه...جاي شادي هاش جاي خنده هاش...(دوستت دارم ..روحت شاد)

بهترين ها رو برا همه آرزو مي کنم....و هميشه برا همه دعا مي کنم..به اميد اينکه خدا بيشتر هواي همه رو داشته باشه..

راستي سودابه يکي از دوستام..که مربي مهد شده بوود..بازم خوشا به حالش...توي مهد برا بچه ها جشن گرفته بودن و اينا... منم کوچولو ها رو دوووس داارم...

راستي عيد وشال جديد خوش بگذره....خودتون بايد جوري رفتار کنيد که بهتون خوش بگذره...شاد باشيد و سلامت...

اگه مسافرت رفتيد..خواهشن به باباتون بگيد آهسته رانندگي کنه...

هيمشه شاد و سلامت باشيد..دوووستتون داارم...مواظب خدتون باشيد...سال خوبي داشته باشيد...

الهي بتونم روز اول عيد از خونه جيم بشم ..برم امامزاده....يکسال ديگه چه جوري بايد تحمل کنم...دلم مي خواد برم پيش عاطفه...دلم تنگه برااش....کاش همين لحظه لحظه آخر باشه....

                                      *************************

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

                                                             آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

                                                            جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

                                      *************************

با مي به کنار جوي مي‌بايد بود

                                                              وز غصه کناره‌جوي مي‌بايد بود

اين مدت عمر ما چو گل ده روز است

                                                             خندان لب و تازه‌روي مي‌بايد بود

                                      *************************

گر همچو من افتاده اين دام شوي

                                                               اي بس که خراب باده و جام شوي

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم

                                                               با ما منشين اگر نه بدنام شوي

                                      *************************

ني قصه آن شمع چگل بتوان گفت

                                                            ني حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آن است که نيست

                                                            يک دوست که با او غم دل بتوان گفت

                                       *************************

سال و عيد خوبي داشته باشيد.. شاد باشيد هر کجا که هستيد...عيدتون مبارک...دوستتون دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:17  توسط لبخند بزن همیشه | 
سلام بچه ها خوبید.عیدتون مبارک باشه...


قراره امشب که دادش کوچیکی دانشجوهست بیاد.و هفته دوم عید خواهرم و شوهرش که یه شهر دیگه هستن و داداشم و زنش از تهران میان خونمون ... خوب منم چون نمی تونم جلو اونا بیام نت شاید تا بعد از عید نیام نت ولی می پیچونمشون یه جوری میام نت.

امشب توی این پست می خوام راجب چندتا چیز بگم...یعنی چند تا پستی رو که همیشه می خواستم بزنم..امشب خلاصه توی این پست می نویسم.

اول»:
دیروز نمره شبکه ،از استاد گرفتم یعنی خودش بهم داد، بهم 9.54 داد که توی آموزش روند میشه میشه 10 (سیستم پیام نور اعداد9.5 تا 10 رو 10 ثبت میکنه).از 4نفری که افتاده بودیم...فقط به من نمره داد...خدا خیرش بده..دید من بچه خوبیم فقط نمره به من داااد...

خوب حالا هرچی دوس دارید به حساب من شیرینی بخورید....دیگه من این ترم ،ترم آخر هستم..باید یه پروژه کامپیوتری بنویسم..و الهی کنکور امسال معجزه بشه قبول بشم...

دوم»:
یه دختری هس اینجا ها وبلاگ داره اسمش اطلس بانو هس ... همیشه میرفتم تو وبلاگش رو میخوندم و کامنت نمیدادم..تا اینکه 18 اسفند تولد وبلاگش بود..ودیگه کامنت بازی ما هم شروع شد..و از همینجا از اطلس تشکر میکنم که میاد برام کامنت میده..ممنون..
میخواستم راجب وبلاگش بگم...اینا رو میگم تا به عنوان خاطره همیشه اینجا ثبت کنم...اولین باری که رفتم وبلاگش تو آذر  واینا بوود..فک کنم اولین پستی هم که خوندم...راجب سند موبایلش بود که باباش گم کرده بود..دیگه از اون به بعد بعضی وقتا میرفتم وبلاگش...اطلس که خودتون بیشتر از من میشناسیدش یه دختر شادی هست...

من همیشه از شعرای آخر وبلاگش خیلی خوشم میومده...به خاطر وبلاگ اطلس خانوم بود که منم خوشم اومد و هیمشه از اون به بعد سعی کردم تو پستام یه شعر خوشگل پیدا کنم بنویسم..
هرچند به پای شعرای اطلس نمیرسه....دیگه از اینکه اطلس همیشه شاد هست خیلی خوشم میاد..اطلس بانوی عزیز الهی همیشه شاد باشی ..دیگه گفتی بودی چی از وبلاگت یاد گرفتیم اینا رو گفتم...

سوم»:

چند وقت پیش دوستای وبلاگی یه بازی دعوت کرده بودن..(7 آهنگ پر خاطره) :
من همیشه موزیکای شاد دوست داشتم..فقط اون تیکه هایی که متنش قشنگ بوده رو گوش میدادم...چون دوس دارم متنش رو مینویسم...
1)ترانه اون با من...با من باشی غم نداری با من باشی چیزی کم نداری با من باشی زمین و آسمون حسودیشون میشه به عشقمون.با من باشی میریم یه جای دور تاخود خورشید تو قصر نور.با من باشی میبینی سرنوشت چه جوری منو تورو میبره تا بهشت...
رو خیلی دوووس دارم..خیلی مفهومی هس شعرش و متنش...

2)ترانه کاشکی دنیا واسه یک شب واسه یک شب ماله من بوود...این دووتا رو هروقت تو خیابون از جلو خونه عاطفه رد میشدم گوش میدادم..

3) و شعر حسنی...حسنی نگو بلا بود تنبل تنبلا بود..باباش میگفت میای بریم حموم میگفت نه میام نه نمیام...رو خیلی دوس دارم...یاد همه نی نی ها می افتم.
از وقتی عاطفه به رحمت خدا رفته من دیگه حس آهنگ گوش کردن رو ندارم(همیشه تو ماشین که میشستم این شعرایی که گفتم رو رو نوار ظبط زده بودم و گوش میدادم ولی دیگه از وقتی عاطفه رفته...نوار توی ماشین ممنوووع ..)

اولا که تازه عاطفه رفته بوود دوتا آهنگ رو گوش میدادم:
6)تو غربت یه نمیه شب افسانه ام در هم شکست...نمیدونم از کیه...یاد اون موقع که جلو خونه عاطفه پارچه سیاه دیدم و رفتم امامزاده و آخر مراسم رسیدم...میافتم
7)و شعر وقتی صدای بارون میپیچه توی ناودون ...ابری ترین هوا رو تو چشم تو میبینم...شبا به زیر بارون به یاد تو میشینم ...که عصار میخونه...خاطره مثل بالایی.
از این شعرا هم خیلی خوشم میاد و بعضی وقتا گوش میدم....
4)تو ای بال و پر من رفیق سفر من،میمیرم اگه سایت نباشه روی سر من...اهل کدوم دیاری کجا تو خونه داری...نمیدونم از کیه ولی خیلی دوس دارم...
5)نکنه نگاه تو سایه ای از غم بگیره ...همه هستیم به فدای روی مثل گل تو..من که هیچی ندارم هرچی که دارم مال تو...اینو هم خیلی دوس دارم....
8)و خدا خدای مستون خدای می پرستون..به حق هرچی عشق ما رو به هم برسون...
9)و شعر آلاله غنچه کرده کاش بودیو میدیدی..کبوتر بچه کرده کاش بودیو میدیدی گلا چشم انتظارن که از در برسی تو ... خیلی خیلی شعرش و صداش رو دوس دارم اسم خونندش رو بلد نیستم.
من کلان اسم خوننده ها رو بلد نیستم... و همه ی اینا رو فقط اون تیکه هاش که متنش جالبه گوش میدم بعد رد میکنم.
شعر خارجی هم بریتنی اسپیرز ohbaby که میخونه و یه دونه دیگه که حالا اصلان یادم نیس چی بود...

 چهارم»:

سایه توی پستش تو یه بازی گفته بود که چه کارتون هایی رو دوس داره...
من همیشه از کارتون میتی کومان خوشم میومده و  پلنگ صورتی.. چوبین هم دوس میداشتم... وکارتونای دیگه...
و اطلس هم توی پستش گفته بود که از کدوم پستای وبلاگتون خوشتون میاد...این بازی رو بعد از عید توی یه پست انجام میدم.. یه پست دیگه هم می خواستم بزنم که از هر دوستی یه عکس راجبش بزارم.......چون حالا وقت نیس....توی پست بعدی...به امید خدا... 

 داداشم نزدیکه بیاد .... بدون ویرایش این پست رو آپ کردم...
الهی خوب شده باشه... راجب آهنگا و کارتون خیلی حرف داشتم ولی میخواستم اینطرف سالی انجام داده باشم..
اگه جور شد..بازم میام آپ میکنم.دلم برا همه ی دوستام تنگ میشه...از حالا هم خیلی تنگ شده... دوستتون دااارم....

راستی یه پیوند کنار وبلاگم هست..4دختر شیرازی نگار..یه پست تو وبلاگش نوشته...شاید بارها شنیدیم ولی برا من جالب بود.چون وقت نیس خلاصه میگم..اگه خواستید برید بخونید.راجب این بود که ما فقط فک میکنیم که خودمون مشکلات داریم ..ولی آدمای دیگه هم مشکلات دارن...به نظر من..مهم اینکه باس صبر کنیم و تحمل مون زیاد باشه تا خدا خوشحال بشه.(ولی من هیش وقت صبر ندارم.)

دیگه عیدتون مبارک...شاد و سلامت باشید همیشه.. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم...

التماس دعا....
هیمشه راجب هرچیزی مثل این پست خیلی حرف دارم...و همیشه حرفام نیمه کاره میمونه...خوب تا پست بعدی مواظب خودتون باشید و شاد باشید..

این شعر رو هم چون دوس دارم با اینکه تکراریه بازم مینویسم::

ساقی و مطرب وگل جمله مهیاست ولی.....

                                                               عیش بی یار مهیا نشود یار کجاااست....


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 21:42  توسط لبخند بزن همیشه | 
تولد تولد تولدت مبااارک......

                     عاطفه ي عزيز تولدت مبارک...      الهي هر جا هستي شاد باشي...

                                      روحت شاد...دوستت دارم...

                    عاطفه ي خوبم بهترين ها رو برات آرزو مي کنم...

                               بازم تولدت مبارک...خيلي دلم برات تنگ شده...       تولدت مبااارک...

              عاطفه تو بهترين دختر دنيايي...کاش بيشتر ديده بودمت...        عاطفه تولد مبارک...

 

 سلام بچه ها.خوبيد.!!!!؟؟؟؟

جمعه 10 اسفند تولد عاطفه بود. من اين چند روز خيلي دلم گرفته بوود...کم کم اينا رو نوشتم مي دونم زياد شده..نوشتم  تا هميشه يادم باشه...نوشتم که شايد دلم يه کم اروم بشه....
از اين که اين پست رو 10 روز دير نوشتم ...شرمنده عاطفه...

 اینا رو که نوشتم ...خاطره ها و کارایی که هفته قبل انجام دادم هست...برا دل خودم نوشتم..نمی خواد بخووونییید....چون جالب نیس..... و هم اینکه بی نهایت تا تولانی هس... دیگه نخونید...اخه آخرش معلوم نیس کجاااس........نمی خوام خسته بشید....


:صبح جمعه 10 اسفند 86 به بهونه دانشگاه ساعت 8.30 رفتم امامزاده.نسرين (خواهر عاطفه که ازدواج کرد)تنها کنار قبر عاطفه نشسته بود.صداي گريه اش همه ي امامزاده پيچيده بود.يه جوري که منو نبينه و راحت باشه از دور نيگاش کردم..فقط گريه مي کرد.منم اشک مي ريختم.بعدش ديگه فک کنم چون منو ديده بود.که يعني منم بتونم بيام کنار قبر عاطفه بلند شد و رفت.کنار من که رسيد.با چشماي پر از اشک يه سلام و احوالپرسي کرد و رفت.

خواهر عاطفه يه دسته گل گذاشته بود اونجا..با يه برچسب "" تولدت مبارک"" و يه شمع که روشن کرده بود.
واسه عاطفه زيارت عاشورا خوندم.توي امازاده ديوارا رو سفيد و سنگ مي کنن اينا.يه پسر ودختر کوچويک داشتن سنگاي ديوارا رو تميز مي کردن.به سنگ قبر عاطفه پر از گچ و خاک وگل چسبيده شده بود.
منم خواستم برا عاطفه يکاري کنم.يه تيکه آجر کوچيک برداشتم و شروع کردم به کندن گچا..اون دوتا بچه هم ماتشون برده بود.نيگام ميکردن..آخه من که اينکارو مي کردم..دوباره باز فردا مثل اول مي شد.با خودم مي گفتم امرز تولد عاطفه هست.برا اينکه هرکي که مياد..سنگ قبر عاطفه بايد تميز باشه.دلم مي خواس يه کاري براش انجام داده باشم.خادم و و زنش چند بار اونجا رد شدن...((هميشه منو مي بينن که ميام سر عاطفه. روزاي اول که زياد ميومدم خادم دعوام کرد.منم دلم خيلي شکست.))
من با خودم گفتم بي خيال هر چي مي خوان توي دلشون بگن.من امروز باس واسه عاطفه اينکارو بکنم.لباس وشلوارم خاکي شده بود.

نمي دونم چم شده بود... مي خواستم گريه کنم..ولي خيلي دلم برا عاطفه تنگ شده بود..فقط اشک مي ريختم.
اون دختر بچه هم يه بار اومد کمکم کرد خاکا رو با دستمال کنار زد.

چند تا قران و مفاتيح گذاشتم روي  قبر عاطفه و اومدم دوتا قاليچه کوچيک دوطرف قبر عاطفه گذاشتم.تا هم کسي رو قبر عاطفه راه نره و هم تا شب هر کي که مياد بتونه راحت بشينه.
بيشتر از يه ساعت گذشته بود.يک ساعت رفتم دانشگاه که واسه نمره يکي از درسام اعتراض بزنم.و دوباره برگشتم امامزاده.

کلان هميشه برا اينکه مردم حرف در نيارن..نمي تونم دربس کنار قبر عاطفه بشينم.. از داخل حرم واسش دعا مي خونم.ديگه باس مي رفتم خونه.اگه به خاطر گير دادن مامان و بابا نبود که مي گن کجا بودي تا شب ميموندم امامزاده.

کاش ميشد يه بار با خيال راحت بدون اينکه کسي نيگام کنه..کنار قبر عاطفه ساعت ها بشينم....ولي نميشه..مردم حرف در ميارن برا عاطفه...اخه چرااااااا اين مردم اينجوري هستن......

عصر که داداشم رفته اصفهان.منم ساعت4.30 اينا بود رفتم امامزاده...رفت و امد زياد بود..نميشد کنار قبر عاطفه بشينم.از دور دعا و زيارت خوندم براي عاطفه...هي ميرفتم نيگاه مي کردم مي ديدم هيشکي نمياد چراا...يکم بعد نسرين خواهر عاطفه با شوهرش و مريم کوچولووووو اومدن...با يه پلاستيک پر از کيک و يه شمع ديگه.خواهر عاطفه که دعا و زيارت واسه عاطفه خوند...و باز شروع کرد به گريه.

منم از کنار ديوار جوري که ديده نشم..نيگاشون ميکردم و گريه مي کردم..... خوب منم دلم واسه عاطفه تنگ شده خيلي.با خودم مي گفتم عاطفه پارسال که نميشد بيام خونتوت تولدت.حالا امسال منو خواهرت برات جشن تولد گرفتيم.

بعدش خواهر عاطفه که اومد داخل حرم..سلام کرد و رفت کنار زري...منم کنار در ايستادم فقط نيگاش کردم.اخه نيگاش که ميکنم خيلي اروم ميشم..اخه خيلي خوبه..
بعدشم اومد کيک ها رو به مردم تعارف کرد....ولي به من کسي چيزي نداد...منم شيريني تولد عاطفه مي خواااستم..خوب اشکال نداره...پيش مياد ديگه....

مريم کوچولو اومد کنارم..گفتم خوبي..مامان و امنه خواهر عاطفه  کجان..گفت اونا رفتن کيش...منم اينجوريي...خوب خوش به حالشون....باز بابا مريم ميگه مريم سادات بيا بريم....اخه هميشه بابا مريم که ميبينه من دارم با مريم حرف مي زنم..مريم رو صدا ميکنه..اخه چراااا...

اونا رفتن..دلم نميومد که برم.... ولي چاره ايي نبود..نزديک شب بود... کلان امروز خيلي امامزاده دلگير بوود.دلم عاتفه رو مي خواست.فقط اشک مي ريختم.

اخر شب تو خونه..وقتي رفتم ماشين(پیکان مدل ۸۲) رو بزارم تو گاراج... تو ماشين هميشه خيلي ارومم مي کنه...انگار عاطفه کنارم نشسته...ديگه زدم زير گريه..وااي عاطفه..چرااااا ..خدا....چرا عاطفه رو بردي...مي دونم نباس بگم چرا...ولي کاش نميزاشتي عاطفه بره..کاش معجزه کني..عاطفه زنده بشه...خداااا....

((خيلي دلم برا آتفه تنگ شده بود.مي خواستم ببينمش..اخرين باري که رو در رو عاطفه رو ديده بودم..پارسال برا تولدش بود..که رفتم دانشگاش بهش کادو دادم..چند دقيقه بيشتر نديدمش.اخه ميگه همه ميشناسنم..خوب نيست باهات وايسم حرف بزنم ...ديگه عاطفه رو نديدم...توي فروردين و ارديبهشت دوبار توي خيابون عاطفه رو که داشت ميرفت دانشگاه از دور ديدم.کاش هميشه همه چيز رو بهونه مي کردم مي رفتم تا عاطفه رو مي ديدم..اصلان کلان حساب کنم خيلي کم عاطفه رو ديدم. هميشه چند دقه.چقدر من بدم و بي معرفتم.باس بيشتر ميديدمش...باس هرروز براش دعا مي کردم..تا خدا يه کاري ميکرد عاطفه تصادف نکنه و نميره....))

خيلي دلم واسه عاطفه تنگ شده..اصلان حوصله هيچ چي رو ندارم...مي خوام بميرم برم پيش عاطفه...عاطفه تولدت مبارک...دوست دارم...

((مي خوام يه کادو ببرم .محل کار نسرين خواهر عاطفه که همون دانشگاه خود عاطفه هست بهش  بدم.بگم پارسال هم همينجا به عاطفه کادو دادم.بعدش اومد کادو منو به شما نشون داد..ولي شما که منو نميشناختين...))

(( روزاي اول توي امامزاده...من يه گوشه ميشستم...کسي بجز امنه خواهر عاطفه منو نميشناخت.. امنه توي چت مي گفت..مامانم ميگه اين پسره کيه ..من چي بگم؟ به مامانم مي گم نمي دونم.فقط توي اين مدت يه بار توي اذر بود رفتم جلو از مامان عاطفه تشکر کردم. وگفتم ببخشيد اگه با اومدنم اينجا مردم حرف در ميارن..مامانش گفت..نمي دونم از کجا مي شناختيش..خيلي ممنون از اينکه مياين.اينجا امامزاده هست..نمي دونم والا چي بگم.... ))


با خودم هميشه ميگم..:: هر کي يه عزيزي رو از دست ميده..همه اطرافيان دلداريشون مي دن...ولي من چي ...تنها...هيشکي بهم هيچي نميگه..دلداريم نميده..منم عاطفه رو دوس دااارم.دلم براش تنگ شده..

يک شنبه بعد از جمعه ي تولد عاطفه : صبح تونستم برم امامزاده...قبر عاطفه مثل روز اول پر از خاک شده بود...به خاطر تعميرات..فاتحه خوندم و رفتم داخل حرم.گفتم وقتي بر مي گردم.تميز مي کنم.
نقاشي که ديوارا رو سفيد مي کرد..مثل ديروز منو ديد..وقتي برگشتم...ديدم يه جارو برداشته داره قبر عاطفه رو جارو مي کنه....اخه ديروز ديده بود من چيکار مي کنم... امروز خودش فهميد..که هر چيو که کثيف مي کنه باس تميز کنه...دستش درد نکنه.خوشحال شدم.

رفتم کنار مدرسه مريم کوچولو ( کلاس پيش دبستاني هستش..)...از مدرسه که بيرون اومد ... بهش گفتم خونه عاطفه ميري..اونا که مسافرت هستن.گفت ديشب از کيش برگشتن..

عصر باز رفتم امامزاده..نمي شد کنار قبر عاطفه وايسم..رفتم توي حرم... شب شد.. من دلم گرفته بود و هي گريه مي کردم.... دلم مي خواست يکي بياد ارومم کنه... دلم مي خواست عاطفه رو ببينم..ولي هيشکي نبود و هيشکي نيومد ....ديگه رفتم خونه..

من مي خواستم برا تولد عاطفه بهش کادو بدم...حالا که خوده عاطفه توي اين دنيا نيس..من بازم مي خواستم بهش کادو بدم..از  جمعه تا سه شنبه جور نمي شد صبح برم بيرون..سه شنبه صبح ديگه به بابا گتم کار يکي از بچه ها دارم رفتم بيرون.يه عروسک کوچولو خرگوش صورتي بود.برا عاطفه خريدم.
به فروشنده گفتم از همون عروسکا که پارسال اومدم گرفتم ندارين..؟ گفت نه.همون خرگوش رو گرفتم..رفتم امامزاده..عروسک رو به عاطفه نشون دادم..بعدش با اين موتور لقه... 6کيلومتر تا دانشگاه عاطفه رفتم..هي خدا خدا مي کردم موتور خراب نشه.اخه زياد خراب ميشه.بعدش رفتم داخل دانشگاه آزاد..داخل ساختمون اموزش .... ولي توي اين چند ماه از اول سال تا حالا همه چيز عوض شده بود... ديگه اتاق نسرين خواهر عاطفه يه جا ديگه بود.... هر چي گشتم.. نتونستم پيدا کنم..تو حياط شوهرش رو ديدم که سوار ماشين شده..ديگه ساعت 12 بود..گفتم که ديگه حتمان خواهر عاطفه هم داره همراه شوهرش ميره خونه.... ديگه خجالت و کنار گذاشتم..رفتم از يه مسول پرسيدم اتاق خانم .... کدومه...گفت کدوم..گفتم هموني که يه سال پيش مسول آموزش بوود...گفت مسول آز...داشتم زايع (ضايع)مي شدم...گفتم آره همون (آخه عاطفه که درست حسابي نگفته بود خواهرش چيکاره هس)...گفت اونجا...رفتم ديدم در اتاقش بستس....

ديگه توي دانشگاه...اونجاهييي که  اون دو سه باري که اومده بودم  عاطفه رو ديده بودم...وايسادم نيگاه کردم...خيلي دلم واسش تنگ شده بووود مي خواستم گريه کنم....کاش باز عاطفه همينجا ايستاده بود...باهاش حرف مي زدم...

ديگه  برگشتم خونه... بدون نتيجه.کادو رو هم يه جوري قايم کردم ..که مامانو اينا نبينن...
ساعت 12.30 رسيدم  خونه...هنوز ناهار آماده نبود...مامان اينا تازه از مدرسه برگشته بود..چيزي نخوردم... و ساعت 1.15 اينا رفتم دانشگاه خودمون که از استاد نمره بگيرممممممم....استاد دير اومد...بعدشم تا ساعت 5 کلاس داشت اينا...بعدشم...برگمو که ديد ..گفت...نميشه کاريش کرد..استاد که تنها شد...داشت مي رفت سر کلاس...گفتم من کنکور داشتم اينا...هميشه درسم خوب بوده... گفت حالا هفته ديگه بيا...بيبينم چي ميشه کرد...بعدش رفتم امامزاده..............و بعدشم رفتم خونه....
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهار شنبه صبح: دوباره رفتم دانشگاه عاطفه..نسرين خواهر عاطفه توي اتاقش بود..خيلي هل شده بودم..ديگه خدا خدا کردم و رفتم داخل..سلام و احوالپرسي کرديم ، گفتم بخشيد که ميام امامزاده مزاحم ميشم.گفت خواهش مي کنم.اشکال نداره..سکوت کردم..

بعدش کادو رو ميزش گذاشتم گفتم ميشه اينو بگيريد.گفت چيه واسه چي بگيرم!! گفتم برا تولد عاطفه.. درسته دير شده آخه رووم نميشد بيارم.گفت من که نمي تونم قبول کنم.تو خونه همه ي عروسکاشو داريم جمع مي کنيم.مامان هرروز ميره تو اتاق گريه مي کنه.

گفت خدايي خود ما هم اومديم مثل هر سال براش هديه گرفتيم و کادو کرديم. و شمع تولدش رو که ديدي آوردم امامزاده.. کادو ها هم به فقرا و نيازمندا داديم.که دلمون آروم بشه.گفتم خوب منم اينو که ميدم به شما دلم آروم ميشه.گفتم خوب اينو بديد مريم کوچولو دخترتون...بازم دلم آروم ميشه.

گفت :مي دونم تو هم زحمت کشيدي هزينه کردي چيزي گرفتي مثل ما بده به يه نفر نياز مند...اينجوري عاطفه هم خوشحال ميشه و بهش ميرسه.ما که اينکارو کرديم.شب آمنه خواب ديده بود که عاطفه همه ي کادو هاي ما رو توي بغلش گرفته و مي گه خيلي خوشگلن و خيلي ممنون و خوشحاله.

گفت ديروز رفتم لباساي مجلسيش رو برداشتم.هر کدوم که به درد بخور بوده.قراره بديم به جشن نيکوکاري.. تا خوشحال بشه.عروسکاش هم هر دفه که ميرم اونجا يکي يکي بر مي دارم که مامان زياد غصه نخوره.
من اشک تو چشمم جمع شده بود..گفت تو هم بده به يه نفر..گفتم دلم مي خواد ولي من که کسي رو نميشناسم..اين کادو هم خيلي سخته برام تو خونه نيگر دارم .لبخند زد..گفتم شما از طرف من به يکي بدين.گفت باشه.اينو ميدم به يکي ..خدايي بزاريم تو اتاقش فايده نداره..گفتم خوب اشکال نداره..بدين به هر کي که مي دونين..

بعدش گفت بشين چايي بگم بيارن برات.گفتم ممنون..گفت دانشجوي اردکان هستي؟؟ گفتم آره پيام نور...((آخه اولا عاطفه دانشگاه آزاد اردکان درس مي خوند بعدش اومد آزاد ميبد))گفت ترم چندي.. گفتم...ترم آخر..گفت موفق باشي...ديگه ببخشيد که کادو رو نمي زارم تو اتاقش..گفتم اشکال نداره.

بازم معزرت خواهي کردم که ميام امامزاده اينا..بعدشم خداحافظي کردم و از اتاقش اومدم بيرون...
حالا يه کنار رفتم که کسی نباشه و هي اشک ريختم..سالن و راهرو دانشگاه همش ياد و خاطره عاطفه برام بود..اينجا ها بود که عاطفه رو ميديدم..هي بخودم گفتم چرا به نسرين نگفتي که چه جوري با عاطفه آشنا شدي.. چرا نگفتي که آخرين بار که عاطفه رو ديدم پارسال درست همين روز ،روز تولد عاطفه بود اومدم اينجا بهش کادو دادم..کاش يکم باهاش دردودل کرده بودم...فک مي کنم.تنها او هستش که مي تونه دلداريم بده...

دوباره اينا رو برا خودم تمرين کردم که يادم نره..بعدش که اودم برم تو اتاقش ديدم که يکي از همکاراش داره باهاش صحبت مي کنه.منم ديرم شده بود.بايد ميرفتم خونه..دوباره عصر ساعت 2 قبل از اينکه برم کلاس دانشگاه خودمون ..رفتم دانشگاه آزاد...تا خودم رو آماده کردم برم جلو..خواهر عاطفه بدون اينکه منو ببينه رفت سر کلاس.خواهر عاطفه کلاساي آزمايشگاه کامپيوتر درس ميده.خوب منم ساعت 3 ديگه رسيدم داشگاه خودمون رفتم سر کلاس. عصر هم رفتم امازاده و فقط گريه کردم.

خيلي خوشحال شدم که با نسرين حرف زدم.خيلي خانوم خوب  و مهربونيه..دلم مي خواد بهش بگم که از کجا عاطفه رو مي شناسم.آخه هيشکي نمي دونه...آمنه هم که مي دونه...به کسي نگفته...

پنج شنبه صبح  مي خواستم برم باز پيش نسرين خواهر عاطفه...ولي 5شنبه هرجور با خودم حرف زدم و فک کردم رفتم امامزاده..با خودم گفتم خوب نيس برم پيش خواهر عاطفه..شايد باعث ناراحتيش بشم...نباس زود پسر خاله شم که....
ولي خيلي دلم مي خواد برم باهاش حرف بزنم...تا يکم آروم بشم....همه ي شبهايي که دلم گرفته...توي ذهنم..با خواهر عاطفه دردودل مي کنم..تا آروم مي شم...

---------------------------------------------------------------------------------------------

۱. عاطفه تولدت مبااارک
2.جشن تولد  عاطفه جشني بوود همراه با اشک و غم...همرا با هزاران خاطره...جشني که ترانه اش ، صوت قران بود.و سازش ساز غم...پر ازسکوت و چشماني در انتظار عاطفه...
3.عاطفه تولدت مبارک.
4. اين پست رو دير زدم..چون مي خواستم کادو تولد عاطفه بدم..بعدشم که دو روز شهادت بود... شرمنده عاطفه

5. خيلي دلم برا عاطفه تنگ شده...اين روزا هرچي مي رم تو وبلاگاي بچه ها  خودمو سرگرم ميکنم با خوندن مطالبشون و کامنتا...ولي باز دلم عاطفه رو مي خواد..کاش نرفته بود..دلم برا عاطفه تنگ شده..می خوام ببینمش...خدایی بچه خیلی خوبی بود...

6.اصلان هيش جوري نميشه فک کرد که عاطفه ديگه توي اين دنيا نيس ...

7.اين آخر سالي خيلي پست مي خوام بزنم..پست بازي آهنگ پر خاطره وچند تا ديگه پست که هميشه مي خواستم بزنم ولي وقت نشده هنوز ...باس خونه تميز کنيم برا عيد..هنوز هيچ کاري نکرديم..تازه چهار شنبه داداش کوچیکیم میاد از اصفهان.. و تا ۱۳ نوروز اینجا هس و من نمی تونم بیام نت.. چیکار کنم.
8.گزارش کاراموزي باید تحويل بدم.و 3شنبه مي رم دانشگاه..که اگه خدا بخواد اين استاد عزيز و دوست داشتني بهم نمره بده..

9.اين عکس بالا از قبر عاطفه...چون اعتماد دارم...برا اطمينان بازم ميگم..ذخيره نکنيد راضی نیستم....يه دنيا ممنون.

10. به قول عاطفه هر جا هستي خوش باشي....منم ميگم.شاد باشي هيمشه بهترين ها رو براتون آرزو ميکنم..

من بسیار دلم برا عاطفه تنگ شده... کاش میشد برا همیشه برم پیش او...

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه..... ديوار اتاقشون پر عکس ميشه..... اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که....... نميتوني عکسشو به ديوار بزني(کاش یه عکس از عاطفه داشتم)

    ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم                 گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم 

                  دنیا اگر از زیبا رویان لبریز شود                      ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم  

( این شعر آخری از وبلاگ دخترای شیراز.... )

بهترین ها رو برا همه ی دوستای خوبم آرزو می کنم...ممنون از همه......

پیشاپیش عید نوروز رو بهتون تبریک میگم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 1:51  توسط لبخند بزن همیشه | 

اي که بر خاک حريم تو ملائک زده بوس
                                                                      ز وجود تو شده قلب جهان خطه ي طوس
هر که آيد به گدايي به در خانه ي تو
                                                                      نيست ممکن که ز درگاه تو گردد مايوس

شهادت امام رضا رو به همه تسليت ميگم.
منم دلم امروز هواي حرم امام رضا کرد...کاش ميشد باز برم زيارتش...
ياد تابستون افتادم که خيلي دلم مي خواست به خاطر عاطفه برم زيارت امام رضا..که خدا جور کرد که تنها با يکي از فاميلمون رفتم..يعني خيلي شکه شدم..وقتي فاميلمون که زياد هم رابطه نداريم. به من گفت يه بليت اضافه داره بيا باهم بريم مشهد...قربون معرفت و مهربوني خدا بشم...
تو حرم امام رضا ...حال و هواي ديگه ايي داشت...زياد ميرفتم حرم...شب آخر هم ،تا صبح تو حرمش بيدار موندم و دعا و زيادت مي کردم..صبح ها (ساعت 5 تا 6)و عصر ها خادم هاي اونجا يه مراسم جالبي دارن هميشه...که موقع تعويض شيفت...همه جمع ميشن...و دور حرم ميگردن و شعراي قشنگي مي خوندن..مردم هم اونا رو همراهي ميکردن...
(يه پيشنهاد از طرف من):اگه شما هم قسمت شد و نوروز رفتيد اين مراسم رو از دست نديد...و اگه مي تونيد و خواستيد....یه شب هم تا صبح توي حرم بمونيد...يه حال و هواي ديگه يي داره..

يه کمي از شعرا ر وضبط کرده بودم...حالا گوش دادم خيلي ياد اون روزا کردم...چند تا تيکه رو حالا ياداشت کردم ،دلم مي خواد بنويسم..توي حال وهواي اونجا خيلي قشنگ بوود...

....تا قيامت اي رضا جان ، سر ز خاکت بر ندارم...
اي رضا ياري ندارم ، با کسي کاري ندارم،گر تو هم از در براني ،من کجا گردم روانه.
نگاهم هر سوي توست،بهشتم روي توست،دلم خورده گرفت، به تار موي توست....
اي گل خوشبو رضا،ضامن آهو رضا...
منم آنکه ،خاک و پستم،ديده به لطف تو بستم    ،  کن عنايت جان زهرا،از کرم برگير تو دستم..نگاهي کن به ما...نما حاجت روا..اي گل خوشبو رضا،ضامن آهو رضا...

يه جا ديگه مي خوندن...::
يا غريب الغربا امام رضا...يا مريد الضعفا امام رضا...
قربون کبوتراي حرمت امام رضا..قربون اين همه لطف وکرمت امام رضا..

ويه جا ديگه هم چون تولد امام حسين بود مي خوندن::
حسين جانم حسين جانم حسين...خدا کنه يک شبي ،که ما هم به کربلا باشيم.نواي ما ياحسين باشد به ني نوا باشيم.....خدا کند تا نديده ام کربلا نميرم من..ضريح 6گوشه اش در آغوش خود بگيرم..

و اينم آخريش ::
اي رضا جان ،اي رضا جان ، اي رضا جان ، جانم رضا جان...
تو که آخر گره رو وا مي کني امام رضا...دوست دارم تا بر ميگردم گره هامو واکني...تو که آخر گره رو وا مي کني..پس چرا امروز و فردا مي کني امام رضا...

خيلي دلم مي خواد باز برم زيارت امام رضا...ما که نوروز مهمون داریم...جایی نمی ریم ...فقط اگه خدا بخواد معجزه بشه...همه چی امکان داره حتی میشه منم نوروز برم مشهد  زیارت امام رضا

خوش به حال دوستایی که نوروز ميريد مشهد( مثل نیلوفر و حمیده)...از همين الان و از همين جا....التماس دعا....اول برا خودتون و خونوادتون و همه ي دوستاتون و در آخر هم برا  من و عاطفه ..

بي نهايت تا ممنون                                         

-----------------

بعدان نوشت:   یه دختری هس اسمش اطلس خانومه....توی پست قبلی کامنت داده بوود..ممنون خیلی خوشحال شدم.... همیشه وبلاگ اطلس رو می خوندم و به دلایلی هیش وقت کامنت نمی دادم بهش......یه پست بعدان می زنم...یه چیزایی میگم راجب اطلس و وبلاگش ......... اطلس خانوم بهترین ها رو برات آرزو می کنم...شاد باشی همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 21:23  توسط لبخند بزن همیشه | 
سلاااااااااااااااااام خوبیییید.....!!!

من از دیروز که گفتن قراره امروز نمره سیستم عامل بیاد...خیلی نگران بودم.و هی خدا خدا می کردم و دعاااااا...قربون معرفت خدااا بشم....همیشه شرمنده این همه خوبیه خدا هستم..نمی دونم چه جوری جبران کنم...شبی اومدم توی سایت دانشگااااااااه چشمامو بستم و دعا کردم... بعدش دیدم..... واااااااااااااای خداااااااااااااااا....سیستم عامل شدم 14.5 خیلی خوشحال شدم...خدا جون خیلی ممنونم ازت..سیستم عاملی که من سر جلسه هیچی بلد نبودم...14.5 شدم..... به اینا میگن معجزه خدااا.....

این پست رو زدم که از خدا تشکر کرده باااشم....خدااا جوون خیلی دوووست دارم..الهی بتونم آدم خوبی باشم..تا تو ازم راضی باشی و جبران اینهمه خوبیت رو یه جوری کنم....ددیگه خیلی خوشحاااااااالم ... فک می کردم می افتم خدایی....خیلی خداا دوست دااارم...

حرف درس سیستم عامل شد یاد عاطفه افتادم که پارسال ترم آخر کاردانی سیستم عامل داشت با اس ام اس گفت یه ربع یه بار تک بزن تا بیدار بمونم..هر دوتامون خوابمون میومد..هی موبایل رو هر ده دقه تنظیم می کردم زنگ بزنه تا خواب نرم..و تک به عاطفه می زدم.تا اینکه دیگه ساعت 4.30 صبح بود خواب رفتم.عاطفه هم 4.40 اس ام اس داده بود که چرا تک نزدی..حتمان خوابت برده..ممنون که بیدار نیگرم داشتی..صبح ساعت 7.30 تک دادم بهش که بیدار شه بره امتحان بده..

«««یادش بخیر...چه روزای خوبی بود..ولی ما قدر روزای خوب رو نمی دونیم..و بدون تشکر از خدا..از کنار این روزا رد میشیم.خدایا بابت همه ی ناشکری ها معذرت و ممنون از همه ی لطفت»»»

پ.ن1 » خداا دوست دارم خیلی ممنون از لطفت...بچه ها به جون خودم خداا خیلی خوبه...اگه هرچی از خدا بخواین مطمئن باشید که به آرزوتون می رسید..
پ.ن2 » توی پست قبلی..گفتم رتبه دوم شدم منظورم ترم بهمن 85 بود یعنی دو ترم قبل و این نمره ها هم که میگم برا همین ترم مهر که امتحاناتشو توی دی دادیم..استادای ما توی پیام نور تنبلن خیلی... نمره ها رو دیر اعلام می کنن...رتبه دومی رو هنوز تو خونه نگفتم.... راجب معدل دانشگاه آزاد 4سال پیش...به خاطر پولش نشستم درس خووووندم....ولی توی این دانشگاه ...هی چی...

پ.ن 3 » الهی نمره شبکه هفته دیگه استاد بهم بده....خدااا بازم خودت هوامو داشته باااش..ممنون.
پ.ن4 » یه پست دیگه هم می خوام بزنم...همون راجب تولد عاطفه...شرمنده که یه هفته شد هنوز ننوشتم... از این که تند تند آپ کنم خیلی خوشم اومده...دیگه فک نکنم کسی به آپ های من برسه...
پ.ن5 » برنده شدن ۵میلیون ریال ریال ریال نیلوفر رو توی قرعه کشی بانک تبریک میگم از همین جاااا......««« از همین جا باهاش شریک میشوووویم۸۰ تا نیلو و ۵ تا من »»»
پ.6 » خاله نیلوفر جون شوخی می کنم....

.
.
پ.26 »» بچه ها خیلی خوبید خدایی.. همیشه و در هر جا هستید شاد و سلامت باشید...مواظب خودتون هم باااشید...

پ.ن27 »» همه در حال تمیز کردن خونه هستن برا نوروز...خسته نباشییید....
پ.ن 28 »» پول برداشته بودم که توی جشن نیکوکاری شرکت کنم به نیابت عاطفه... ولی جور نشد که برم بدم...شرمنده..
پ.ن.29 »» شهادت حضرت محمد و شهادت اما رضا و شهادت امام حسن مجتبی رو به همه تسلیت میگم....

پ.ن.30 »» حس یخی جون (خودش فهمید که با خودشم) خیلی ممنونم از همه چیز..خیلی خوشحال شدم به خاطر همه ی مهربونی هات خیلی بچه خوبی هستی خدایی....و معذرت بابت همه چیز...

پ.ن31 »» کسی از یاسی خبر نداره؟؟!!! نیست چند وقته توی وبلاگا.... سلام منو بهش برسونید.. دلمون براش تنگ شده...

خداااااااااااااا خیلی دوست دااااارم....... عاطفه خیلی دلم برات تنگ شده.... خداااااااااااااا خیلی دوست دااااارم.....

«« دوباره در سرم فکر سفر دارم ......هواي سرزمين هاي دگر دارم ....

                           من از بيهوده بودن خسته ام خسته .... هواي رفتن و رفتن بسر دارم »»

 

از زدن این پست یه حس خوبی دااارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 23:32  توسط لبخند بزن همیشه | 
                             

                             

                                                    

                                                    

خداااااااااااا............خدااااا. ...............خداااااااااااا............خدااااا.......

                                                    

                                                    

۱. ...................

۲. فردا راجب این هفته یه پست می زنم.

۳. این پست رو زدم چون امروز یه جایی رفتم ( محل کار خواهر عاطفه همون دانشگاه عاطفه باهاش صحبت کردم و ...).................  توی پست بعدی میگم...دلم خیلی گرفته..............دلم واسه عاطفه خیلی تنگ شده.......

                                                    

خداااااااااااا............خدااااا. ...............خداااااااااااا............خدااااا.......

                             

------------------------------------------------------------------------------------

در ادمه (شب ساعت ۱۲) :::

  یه خبر خوووووووووووب ....باید بهم شیرینی بدید.....

امروز توی دانشگاه مسئول رشته گفت.... که.....ترم قبلی یعنی ترم بهمن شدم رتبه دوم....گفت ۷۵ درصد شهریه ثابت تخفیف داری...(پیام نور دیگه) میشه ۲۵۰۰۰ تومان تخفیف...شهریه این ترمم حدود ۱۵۰ تومان شده...

بسی خوشحااال شدم.... می دونین خدا خیلی خوبه و با معرفت.. آخه امتحانا که توی خرداد بود..و تازه عاطفه از دنیا رفته بوود....اصلان نمی تونستم درس بخونم.....قربون خدا بشم...یجوری معجزه کرد ...من همه امتحانا که می گفتم می افتم نمراتم خیلی خوب شد...که حالا گفتن رتبه دوم شدم...

راجب نمرات این ترم ریز پردازنده شدم ۱۱.۷۵ خدا خیلی ممنون از لطفت.شبکه هم که افتادم.دیروز رفتم با استاد صحبت کردم....... اولین باره که بعد از عمری دارم یه درس ر ومی افتم...تا آخرش گفت هفته دیگه بیا یه کارش کنیم...الهی نمرم بده..........خدااااااا خدایی خیلی دوووست دارم...خیلی خوبی خداا جووون.

یادش بخیر ۴سال پیش یه ترم دانشگاه آزاد رفتم...دیگه چون پولش زیاد میشد نرفتم..از بهترین دوستم حامد از تهران هم خداخافظی نکردم...اومدم پیام نور.... ۳سال بعدش یعنی پارسال...حامد رو توی خیابون شانسی دیدم... گفت...وااااااااااای تویی کف کردم دیدمت....کجا رفتی یه دفه...کولاک کرده بودی ترم اول...شدی رتبه اول دانشگاه آزاد و غیبت زد..همه میگفتن کی بوده رتبه اول شده....همه از من سراغت رو می گرفتن....اسمت رو تو برد زده بودن.......یادش بخیر......حیف که من هیچی نمی دونستم که رتبه اول شدم...فقط معدلم (۱۸.۶۷)رو گرفته بودم و انصراف داده بوودم...

یادش بخیر...... اون روزا ....خدااااااا خیلی دوووست داااارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:4  توسط لبخند بزن همیشه | 
سلام بچه ها خوبید؟!!!
دیشب بعد از مدت ها مریم (دوست خوب و مهربونم که خیلی بچه خوبیه) اومده بود نت....خیلی خوشحال شدم...تازه وقتی گفت که 20 روزه خاله شده دیگه بیشتر خوشحال شدم.....مریم خوش به حالت....از همین جا بهت تبریک می گم....شیرینی هم باید بدی .........
من دارم دق می کنم همه خاله و دایی شدن... من هنوز نه
....پس کی من خاله می شم یعنی دایی میشم...؟؟!!!! 6ماه دیگه خیلی دیره...وقتی هم که دایی میشم...چه فایده...اخه خواهرم یه شهر دیگه هس....اونوقت من از نی نی دورم...

                                                   

2 .   باهم بیاااا دعا کنیم ......خدااااااااااااامونو صدا کنیم.......

                که هیشکی غریب نباشه.....کسی دلتنگ نباشه......

                           خودش می دونه هرکی یه آرزویی داره....ازش بخواهیم برامون سنگ تموم بزاره

3. امشب به هر متن و شعری نیگاه میکنم..به نظر م جالب نمیاد...
4. الهی هرکجا هستید شاد و سلامت باشید .بهترین ها رو براتون ارزو می کنم.مواظب خودتون باشید.......(ایناهمبرا یه نفر...خودش فهمید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 1:45  توسط لبخند بزن همیشه | 
سلااااااااام بچه ها خوبید!!! 

واااای 5 ماه میشه که نیومدم نت.... دیگه امشب میام برا همه کامنت میدم جبران می کنم...
(توی این مدت اگه منو دیدین حتمان توهم زدین....خیلی با حاله ۵ساعت مونده به کنکور اپ کردن)

من امروز کنکور ارشد رشته فناوری اطلاعات(شبکه های کامپیوتر )ظهر ساعت 3 تا 6 امتحان دارم...برام دعا کنید(خیلی ممنونم)

خداا دوست دارم..روح عاطفه رو شاد کن...خداا یه جوری امروز کمکم کن..کنکور خیلی خوب بدم امسال دولتی روزانه قبول بشم...
تا حالا که من باس می خوندم تنبلی کردم....از حالا به بعدش خدا دیگه با خودت...کمکم کن.خدا دوست دارم..جبران می کنم..به خاطر همه چیز خدا جووون ممنون.

1. چرا بعضی از ما ادما نماز نمی خونیم؟؟؟؟؟؟!!! ( مگه 5 دقیقه بیشتر وقت ادم رو میگره!! )

 چرا فقط توی سختی و گرفتاری یاد خداا می افتیم!!

5. من دلم واسه عاطفه تنگ شده...خیلی دوسش دااارم.....کی من میمیرم برم پیش عاطفه؟؟؟!!!

دلم تنگ ميشه با گريه يادت ميکنم.............

 6.     بچه هاااا  عاشقانه، عارفانه، بي‌بهانه، خالصانه، با صداقت، بی نهايت، تا قيامت،

                                               دوستتووووون  دااااااااااااااااااااارم......

فرشته‌ها وجود دارند اما بعضي وقتها چون بال ندارند، ما بهشون ميگيم: دوست ....

                      شما همه دوستای خوب من هستییییید....

11. شب بر می گردم.....

 خدااااا به امید تو.........

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه ۳اسفند (فردای بعد از کنکور) :

سلام بچه ها.... خوبید.... من کنکورم دادم تموم شد رفت پی کارش...دیگه اینجوری که تستا رو زدم... قبول نمی شم...ولی اگه دیگه خدا یه جوری کمکم کنه... مثلان این ۲۰تا ۳۰ تا سوالی که جواب دادم رو اگه خدا معجزه کنه و همه ی همش رو درست زده باشم...که قبول بشم....من همیشه امید دااارم....چون می دونم اگه خدا بخواد همه چیز امکان پذیره....پس تا اومدن نتایج منتظر می مونم...

دیشب بعد از کنکور ،همه ی فامیل خونه ی خالم دعوت بودیم....خوش به حال من...نشستم با نی نی ها بازی کردم..... نی نی داییم و خالم.......همه تا منو میدیدن می پرسیدن کنکورچیکار کردی .....!! منم......... میگفتم خوش گذشت ..جای شما خالی..... 

راستی بچه ها............ من این ترم باید پروژه بنویسم(ترم اخرم دیگه) ..نمی دونم راجب چیه کامپیوتر باشه.... دیگه می خوام کلاس زبان برم...که ساله دیگه توی کنکور درس زبان رو خوب بزنم....

هفته دیگه هم تولد عاطفه هست....دلم می خواد همه ی دوستای دانشگاش بیان امامزاده... ولی من که نمیشناسم دوستاشو...باس به خواهر عاطفه تو چت بگم،که به دوستاش خبر بده...حتمان میگه که اینکارا نمیشه کرد..زشته اینا.... ولی خیلی دلم می خواد مثلپارسال که صبح دوستای عاطفه براش تو خونه تولد گرفتن...امسال همه بیان امامزاده براش زیارت بخونن..... الهی بتونم خواهر عاطفه رو راضی کنم که اینکارو کنه........ ( خیل دلم برا عاتفه تنگیده....)....

من یه کاری کردم باعث ناراحتی مریم ( یکی از دوستای چتی، که بچه دانشگامونه)شدم..... نمی دونم چه جوری از دلش در بیارم.......

خیلی دلم واسه کامپیوترم تنگیده بوود.......

می خوام یه پست جدید بزنم فقط از شادی و خوبی ،مهربونی ... ، نه از دلتنگی و غم و ناراحتی.....

دیگه اینکه خیلی دوستای مجازیم با معرفتن و خوب و بهترین... بچه ها دوستتوووون دااارم......... ..

۱۲. کاش عاطفه بود اینجا...خیلی دلم براش تنگ شده...خیلی من بیمعرفتم (چرااا ) ...توی این یه سالی که باهم دوست بودیم...خیلی کم دیدمش...کاش همیشه برا عاطفه دعا می کردم،تا قضا و قدر عوض میشد.. و اون روز عاطفه تصادف نمی کرد.....خدا یا دوست دارم...به عاطفه بالاترین ثواب رو بده......خدایا به امید تو......قربون حکمت و معرفتت بشم...

                        

۱۳. برا این پست یه شعر خوشگل نتونستم پیدا کنم که بنویسم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 9:51  توسط لبخند بزن همیشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستم بدار ای نازنین، شاید فردایی در پیش نباشد
--------------------------
عاطفه دوست خوبم . اردیبهشت 86 توی تصادف به رحمت خدا رفت.خیلی دلم براش تنگ شده.
(روحش شاد)
-------------------
دیگه من خیلی نی نی دوس دارم

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آذر 1385
پیوندها
جوگير نشويد لطفاً *حمیده*
تلخ...اما دوست داشتنی! *نیلوفر*
حصار سکوت *یاسمن*
چهار فصل *همیشه بهار*
غریبانه *ترانه*
فروغ مجتبی *چی توز*
اراجیف یاسی و باران
این،من یا بدل من... *سایه*
تنهای تنهام *نازی*
اسطوره عشق *فروغ*
رفتی حاجی حاجی مکه *اطلس بانو*
4 تفنگدار شیرازی *نگار،نرگس،سارا،درنا*
تبسم بهار * تبسم*
ساحل تنهایی
نیوشاا کوچولو
به گل قسم..به عشق قسم..عشق فقط خدا..*پریسا*
جوجو موچولو ( بهار)
تارا و تب توت فرنگی
پیچک "ژاله جون"
ساحل ابری * فرناز جوووووووووون*
دست نوشته های*ایلیناز* <مستاجر وبلاگ اجاره ای>
دامن چین دار *گـلابـتون*
تو یعنی نــــــــم نــــــــم بارون(لوسین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان