|
:)
۱ ..۲..۳..۴..۵ صبر کن ... و بازهم ادامه دارد......۶..۷..۸...۹.....
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند. به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند : به بچه هایی فکر کن که گفتند : به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ، من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که : به افراد دور و بر خود فکر کنید ... کسانی که بیش از همه دوستشان دارید، قدر لحظات خود را بدانید. حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛ "دیروز" و "آینده" لحظه "حال" را دریاب اندکی فکر کن ... دوشنبه 1391/02/25 :: 0:5 :: نويسنده : استاد
تبریک سال نو با تاخیر. وقتی کاری را که واقعا دوست داری شروع میکنی هرگز آن کار را در روز دیگری از زندگیت انجام نخواهی دادکار امروز را به فردا نخواهی افکند. "برایان تریسی"
روزگاری پیری فرزانه و خردمند به همراه شاگردش در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد پیر فرزانه و شاگردش از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، شاگرد همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به پیر فرزانه قضیه را گفت.پیر خردمند و فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
شاگرد ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به پیر خردمند ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و شاگرد همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها پیر فرزانه و شاگرد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را پیر فرزانه و شاگردش یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
شاگرد که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
شنبه 1391/01/26 :: 20:30 :: نويسنده : استاد
دوشنبه شب باید کرمان برم.که پروپوزال پایاننامه ام رو تحویل بدم.
بعدبرای همایش چهارشنبه از کرمان به ماهشهر اهواز برم .و پنجشنبه ماهشهر هستم. برام دعا کنید که پروپوزال پایاننامه رو بتونم کامل بنویسم و توی جلسه دانشگاه تایید بشه. ایشاله از هفته بعد دیگه راحت نت میام.ببخشید که به وبلاگ شما دوستای خوبم نیومدم. یکشنبه 1390/12/14 :: 12:52 :: نويسنده : استاد
درباره وبلاگ ![]() شاید مهار باد از دست ما خارج باشد اما بی گمان مهار بادبان ها در دست ماست. ما در هر شرایطی میتوانیم سکان هدایت زندگی مان را در دست گیریم."آنتونی رابینز" آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها |
||