تبليغاتX
ما را لا یق بدانی یا ندانی دوستت دارم

دلم می خواد باز  برای تو بنویسم.برات حرف بزنم.که یکم دلم آروم بشه.

پارسال درست همین 5شنبه بود.از دانشگاه برمیگشتم.کنار بریدگی خیابون سریع پیچیدم.نزدیک بود یه کامیون بهم  بزنه.همون لحظه چشمام رو بستم که دیگه تموم شد همه چیز.ولی کامیونه زود ترمز کرده بود.فقط یه موتوری  به عقب ماشینم خورد.راننده کامیونه میگفت.نزدیک بود بزنم بهت له بشی.تا خونه که می رفتم این همه خوشحال بودم که اتفاقی نیفتاده.

ولی کاش همون جا له شده بودم.
اصلان چرا وقتی قرار بود 5روز دیگه اش تو از دنیا بری.خدا چرا پس من زودتر نرفتم.
چرا من توی اون تصادف که میشد یه اتفاق خیلی بد باشه.ولی هیچ اتفاقی نیفتاد
و تو باید توی یه تصادف ساده از دنیا بری.
خدا چرا پس من نرفتم .چرا عاطفه رو بردی پیش خودت.
درسته خواهرت توی چت می گفت که نباید بخاطر رفتن عاطفه چرا بیاری.
ولی خدا ..من اصلان نمی فهمم که چرا عاطفه رو گرفتی از ما.چه جوری دلت اومد عاطفه رو ببری پیش خودت.
(معذرت خدا که این حرفا رو زدم -خدا جون خودت که میدونی چقدر دوست دارم و می دونم همیشه کمکم میکنی.همیشه به خاطر همه چیز ازت ممنونم.)

عاطفه کاش من به جای تو رفته بودم.کاش تو اینجا بودی.
این روزا خیلی دلم برات تنگ شده.

دلم می خواد ساعت ها بیام امامزاده بشینم که خودت برگردی بیای بهم بگی دیگه برو خونتون.
بیای مثل اون روزا که میومدم دانشگاهت می گفتی برو خونه دیرت میشه.
حالا هم کاش میومدی خودت توی امامزاده پیشم.

خیلی دلم برات تنگ شده.چند روز دیگه یکسال میشه.
و من اصلان نمیتونم نبودنت رو تحمل کنم.
هرروز از خودم بیشتر بدم میاد که هنوز زنده ام و نیومدم پیشت.
برگرد.که دلم برات خیلی تنگ شده.

خدا اگه به معجزه هم هست عاطفه رو برگردون پیش ما.
خدا جون میدونی که معجزه ات رو باور دارم.
پارسال بعد از رفتنت بود خواب دیدم که توی کوچه خونتون ایستاده بودم که تو برگشتی.
فردا شبش اومدم تا اخر شب توی کوچه خونتون ایستادم...که بیای.
می خواستم تا صبح بمونم ...دیگه پسر همسایتون فک میکرد مزاحم هستم و اینا رفتم...
هنوزم فک میکنم اگه تا صبح توی کوچه خونتون بمونم تو برمی گردی.

عاطفه خیلی دلم برات تنگ شده.برا یه لحظه هم که شده برگرد.

----------------------------------------------------------------------------------

کاش یکی بیاد این همه منو بزنه که اروم بشم.

خیلی اعصابم بهم ریخته هست.

این روزا خیلی دلم گرفته.معذرت به خاطر پست هایی  که مینویسم.

وبلاگ های بچه ها رو می خوندم..فک می کردم.چرا همه ...چیزای غمگین مینویسن؟؟!!!!

کاش همه شاد باشید.خواهش میکنم خدایی مواظب خودتون باشید................... 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 2:9  توسط لبخند بزن همیشه | 
خیلی دلم تنگه

کاش نرفته بودی.دیشب نمی دونم چی شد.هی گریه کردم.این همه دلم برات تنگ شده بود.
فقط گریه می تونست آرومم کنه.نمی دونم کی خوابم برد.

امشب هم مثل دیشب دلم می خواد انقدر اشک بریزم شاید که برگردی.

دلم گرفته حسابی.چهارشنبه ۲۵ م درست میشه یکسال......
اخرین بار پارسال درست همین چهارشنبه بود.با ماشین توی کوچه ی خونتون دیدمت.
وقتی وایسادم.و تو از کنارم رد شدی.شب توی نت گفتی اگه یه بار دیگه اینکارو کنی و بیای توی کوچه ما.دیگه محلت نمیزارماا...نمیدونی میبد کوچیکه واسم حرف درست میکنن.

وااای حالا توی این یه سال این همه من اومدم امامزاده.نکنه از دستم دلخوری.!؟به خاطر این همه حرفی که شاید مردم وقتی منو میبینن که میام پیشت میزنن.نکنه باهم قهری که نمیای تو خوابم.؟!

 من که نمی تونم نیام امامزاده پیشت.دلم یه ذره میشه واست.

هنوزم از این ناراحتم که کاش بیشتر اومده بودم دیده بودمت.
خواهش میکنم برگرد.یا دعا کن که من زود تر بیام پیشت.
خیلی دلم می خواد همین الانه بیام پیشت.دیگه این دنیا که مهم نیست.

فقط زنده بمونیم که یه روزی خدا بگه ..اره... فلانی تحمل مصیبتم رو داشت!!!برای چی رفتی؟!

خیلی دلم برات تنگ شده.از این که دوست خوبی برات نبودم معذرت.
الهی منو ببخشی به خاطر همه ی حرفایی که با اومدنم امامزاده درست شد. به خاطر همه چیز.

کاش حتی برای یکبار دیگه می دیدمت.

خدایا منو ببخش.
شاد باشی هرجا هستی.مواظب خودت باش.

خیلی دوست داااااااااااااااااااااااارم.

-------------------------
معذرت به خاطر این پست..... باید مینوشتم که اروم بشم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 1:48  توسط لبخند بزن همیشه | 
سلام  خوبید؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوش میگذره؟!! چه خبراااا؟؟؟

اصلان حوصله ندارم.
کلاس زبان که می رم .هفته دیگه جلسه اخرش هست و امتحان میگیرن.
من که هیچی بلد نیستمهیچی نمی فهممخیلی حالم گرفته هست.

نمایشگاه کتاب هم خیلی دوست دارم برم.(نه به خاطر کتاب.چون اهل کتاب نیستم).
ولی نمیرم.چون خاطره بدی هست.پارسال هم درسته خوش گذشت.
اگه نرفته بودم.بهتر بود.باید به جای رفتن نمایشگاه می رفتم پیش عاطفه.
پارسال که از نماشیگاه برگشتم یک هفته دیگش عاطفه رفت.

ارائه درس ام ای اس رو انداختم واسه دو هفته دیگه.اخه هنوز هیچ کاری انجام ندادم.

سه شنبه اشتراک adsl  یک ماه تموم میشه.تا امروز 92 ساعت اینترنت استفاده کردم ..خیلی باصرفه هست.اگه می خواستم یک ماه 100 ساعت کارت بگیرم با پول تلفنش 20000 تومن میشد.ولی اشتراک adsl برای یک ماه 12500 شد.

به خاطر این کلاس زبان خیلی اعصابم بهم ریخته هست.نمیدونم چیکار کنم زبانم خوب بشه ....
توی روز هم اصلان زبان نمیخونم.میدونم اگه بشینم بخونم یاد میگیرم....


توی امامزاده اولا که هرروز بعداز ظهر چند ساعت میرفتم.یه خانومه بود هرروز عصر نزدیک غروب میومد سر قبر شوهرش که توی تصادف به رحمت خدا رفته بوده.
همیشه خانومه منو که میدید میگفت:  چه بچه خوبی.خیلی بامعرفتی که همیشه میای سر خاک همکلاسیت.
حالا دیگه من هرروز که امامزاده میرم  یا صبح یا عصر یه 10 دقه بیشتر نمی مونم.دیروز عصر که رفتم امامزاده.خانومه گفت:سلام پسر .کجایی .چرا دیگه نمیای.منم هیچی نگفتم.

توی دلم: عاطفه ببین چقدر بی معرفت شدم...ببخش منو.

مدتی هست نه با نی نی حرف زدم.نه عروسک بازی کردم.خیلی تنبل هستم.
هیچ کار مفیدی انجام نمیدم.زندگیم شده خوردن و خوابیدن و پای نت نشستن.

استاد سر کلاس زبان به انگلیسی گفت از یکی پرسید: ایا از زندگی خسته شدی؟پسره گفت yes .
به انگلیسی گفت:همین که سلامت هستید یعنی زندگی خوبه.اگه مریض بودید و اینا...اون وقت چی می گفتی.قدر زندگیتون رو بدونید.

نتیجه کنکور ارشد هم هفته دیگه میاد...الهی قبول بشم.خدایا به امید تو.

از اینترنت حدود 100 تا عکس کوچولوها رو گرفتم.خیلی خوشگلن.می خوام یه پست بزنم بگم که هرکدوم از این کوچولو ها به کی شباهت دارن.!!!

 

چرا تو مرا ترک کردی؟...why did you leave me? ate

من جای خالیت رو باور نمیکنم.....can't believe just what an empty place

(تیکه ای از شعر soledad)

خیلی دلم میخواد یه جایی برم ..از میبد دوووور باااشم.....ولی یه جوری هم نمی خوام از میبد بیرون برم.....
خیلی خستم.4سال رفتم دانشگاه ولی هیچ کار مفیدی انجام ندادم.
سال ۸۶ خیلی سال بدی بود.

فک کنم دیگه هیچی نگم.بهتره.خیلی اعصابم بهم ریخته هس...

       خدااایاااا دوستت دااارم     و به خاطر همه چیز ازت ممنونم  

منم مثل این کوچولو خیلی دلم گرفته

اعصاب ندارم


خیلی دلم می خواد مثل این  نی نی توی آغوش یه نفر بخوابم



تقدیم به همه ی دوستای خوبم

مواظب خودتون باشید

همیشه دوستتون داشتم و دارم

خدانگهدار....

-------------------------------------------------------------------
بعدان نوشت:(دوشنبه ساعت ۱۰ شب):

نمی دونم چی شد این چیزای بالا رو نوشتم.وقتی دیدم بعضی بچه ها غمگین هستن.دیگه من واسه چی بیام پست دلگیر بنویسم.حالا اومدم بعضی نوشته هام رو  برداشتم.
کسی نبینه 

                              

بسی شاد و شنگول هستیم

شما هم شاد باشید . از زندگی لذت ببرید.

بی خیال هرچی غم و مشکلات هست.
 

همه با هم دس دس دس..بزنید و بخونید. یه ترانه کودکانه بزارید لذت ببرید.

                            

یه خبر خوب و شاد  دیگه :: تابستون توی میبد جشنواره وبلاگ نویسی برگزار میشه.
این شرکتی که ازش اشتراک
adsl  گرفتم.گفته هرکی وبلاگ داره بهش ۵۰ درصد تخفیف میدیم.
وااااااااااای خوشا به حال من.
فردا اشتراک adsl  تموم میشه.من روم نمیشه از بابا پول بگیرم اخه خودش هم پول نداره طفلی.خیلی ولخرج شده .پولاش رو زودی تموم کرده.
راستی به خواهرم که قضیه جشنواره وبلاگ رو گفتم.گفت خوب وبلاگ بزنتخفیف بگیری.

من ادرس این وبلاگم رو که نمیدم به کسی.حالا برا تخفیف adsl باس یه وبلاگ دیگه بزنم.
توی جشنواره وبلاگ نویسی کاش من برنده میشدم.
این وبلاگ که ادرسش رو نمیدم چون می دونم اول میشه 
یه وبلاگ دیگه هم حوصله ندارم بزنم. ولی میخوام تخفیف adsl  بگیرم.

 این شکلک خیلی باحاله.خیلی شیطونه

کی بستنی می خوااااااااااااد  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من الان دارم بستنی می خورم

شاد بودن هم خیلی باحاله.به هیچی فک نکردن.امتحان کنید.

مواظب خودتون باشید.
این عکسایی رو هم که گذاشتم خیلی قشنگن.نی نی دوست دارم

داشتم می رفتم یه چیز دیگه یادم اومد.خواهرم خواب دیده بود که من داشتم داماد میشدم.بعدش سر سفره عقد بودیم.یه میز دراز بوده با کلی مهمون.
هی بهش میگم عروس چه شکلی بود. میگه تور لباس عروس روی صورتش بود ندیدمش
من :اخه خواب میبینی درست و کامل ببین....

این بعدان نوشت هم خودش یه پست شد.
از این چیزایی که حالا نوشتم خیلی خوشم اومد.
شاد باشید همیشه

مواظب خودتون باشید.خیلی باحالید.دوستتون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 23:0  توسط لبخند بزن همیشه |